مرکز مطالعات راهبردی آینده‌سازان - تولید محتوای دانش‌آموزی

زمستون بود
منتظر بودم که مجتبی از جبهه برگرده
شب شد و هر چه به انتظارش نشستم نیومد تا اینکه خوابم برد …
 صبح زود بلند شدم تا برم نون بگیرم
وارد حیاط که شدم همه جا رو برف پوشانده بود
هوا خیلی سرد شده بود
درب خونه رو که باز کردم ، دیدم پسرم توی کوچه خوابیده
بیدارش کردم و گفتم: کی از جبهه برگشتی مادر؟
سلام کرد و گفت: نصف شب رسیدم
گفتم: پس چرا در نزدی بیام باز کنم؟
گفت: مادر جون ! گفتم نصف شبی خوابیدین ممکنه با در زدن من هُل کنین
واسه همین دلم نیومد بیدارتون کنم ، پشت در خوابیدم که صبح بشه…

کپی کن! نوش جونت: http://morovvat.blog.ir/

🏠 صفحه اصلی
🏠 صفحه اصلی