
روشهاي تربيت اسلامي از منظر آیات و روایات
قرآن، با صراحت تمام، رسالت خود را ارائۀ برنامه براي هدايت انسانها[1] و رسالت پيامبر6 را تلاوت قرآن و تعليم كتاب و تزكيۀ انسانها اعلام میكند[2] و لذا در نگاه اول، جايي براي طرح اين پرسش كه آيا دين براي تربيت انسانها برنامه ارائه كرده است و اين برنامهها چه نيازهايي را در قلمرو تربيت برآورده میسازد، باقي نميگذارد.
آنچه مورد سؤال است و ميتواند موضوع پژوهش قرار گيرد، اين است كه روشهاي تربيت اسلامي كدامند؟ ما در اين مقاله در صدد بيان اين روشها هستیم.
١. استفاده از پرسش و استفهام
در اين روش، براى آن كه در متربى انگيزۀ لازم براى دريافت مطلب ايجاد گردد، نخست او را به جهل خودش آگاهى مىدهيم و سپس به القاى اطلاعات مىپردازيم. قرآن كريم در موارد متعددى از اين روش استفاده كرده، كه از جملۀ آنها در سورۀ واقعه است:
«أفَرَءَيتُم مَّا تَحرُثُون* ءَأنتُم تَزرَعُونَهُ و أم نَحنُ الزَّارِعُونَ* لَو نَشَاءُ لَجَعلنَاهُ حُطاماً فَظَلتُم تَفَکَّهُون؛[3] آيا آنچه را كشت مىكنيد، ملاحظه كردهايد؟ آيا شما آن را (بىيارى ما) زراعت مىكنيد، يا ماييم كه زراعت مىكنيم؟ اگر بخواهيم، قطعاً خاشاكش مىگردانيم. پس در افسوس [و تعجب] مىافتيد.»
و در آيات ديگر مىفرمايد:
«أَفَرَأَيْتُمُ الْمَاء الَّذِي تَشْرَبُونَ؛ آيا آبى را كه مىنوشيد، ملاحظه كردهايد؟»، «ءأَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ؛ آيا شما آن را از (دل) ابر سپيد فرود آورديد، يا ماييم فرود آورنده؟»، «لَوْ نَشَاءُ جَعَلْنَاهُ أُجَاجًا فَلَوْلَا تَشْكُرُونَ؛ اگر بخواهيم، آن را تلخ مىگردانيم، پس چرا سپاس نمىداريد؟»[4]
نمونههایی از اينگونه، در قرآن و روايات، فراوان به چشم مىخورد.
٢. استفاده از قصه و داستان
قصه و داستان، تأثير فوقالعادهاى در تربيت انسانها دارد. داستان و قصه مىتواند سرگذشت وقايعى باشد كه واقعاً در خارج تحقق پيدا كرده است، يا امورى افسانهاى و خيالى كه انسانها ساخته و پرداختهاند. انسان معمولاً مايل به شنيدن خاطرات و وقايع گذشتگان و پيشينيان است؛ خصوصاً آنها كه با او تعلقى دارند. به علاوه، انسانها قادر به تخيل، تجسّم و خلق صحنههايى هستند كه هيچگونه واقعيت خارجى ندارد، اما برايشان لذت آفرين و ثمربخش است.
فايدۀ تربيتى داستان، زمانى مشهودتر است كه نكات و عبرتهاى داستان، به صورتى متصل به داستان و با تأكيد زياد بيان شود. قرآن كريم در موارد متعددى از اين شيوه استفاده كرده است. به علاوه به تصريح خداوند، داستانهاى قرآنى از بهترين داستانهاست:
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْك أَحْسَن الْقَصَص بِمَا أَوْحَيْنَا إِلَيْك هَذَا الْقُرْآن؛[5] ما نيكوترين داستانها را با اين قرآنى كه به تو وحى نمودهایم، بر تو حكايت كردهايم».
بهترين داستان از نظر قرآن، داستانى است كه مخاطب را در تشخيص مسير صحيح عمل و رفتار كمك نمايد و از اين راه، آرامش خاطر و راحت قلبى براى او فراهم آورد:
«وَکُـلاًّ نَّقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنبَاء الرُّسُلِ مَا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤَادَکَ وَجَاءکَ فِی هَـذِهِ الْحَقُّ وَمَوْعِظَهٌ وَذِکْرَی لِلْمُؤْمِنِینَ؛[6] ما از هر يك از سرگذشتهاى انبيا براى تو بازگو كرديم، تا به وسيلۀ آن، قلبت را آرامش بخشيم و ارادهات قوى شود. و در اين (اخبار و سرگذشتها) براى تو حق، و براى مؤمنان موعظه و تذكّر آمده است».
به علاوه، چون هدف قرآن از قصه، موعظه و تربيت انسان و عبرت دادن به اوست، از داستانسرايى كه تنها يك كار ادبى است، چشم پوشيده و به امور جزئى توجهى نكرده و حتى مواردى از قصه را كه دانستن آن فايدهاى براى متربى در برنداشته، حذف كرده است. اين خود، علاوه بر اين كه متربّى را زودتر به انجام قصه مىكشاند، از خستگى ذهن او مىكاهد. بيشترين استفادۀ قرآن از قصه، پيامهاى آن است كه در قالب نكات رسا و گويا و پند و اندرز و عبرتى براى مخاطبان است؛ خصوصاً كه قرآن با تحريك مخاطبان، آنها را به پندگيرى كشانده است:
«لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَهٌ لِّأُوْلِي الأَلْبَابِ؛[7] بهراستى در سرگذشت آنان براى خردمندان، عبرتى است».
در لسان ائمۀ معصومين: نيز بازگويى اخبار گذشتگان و پيامدهاى عملشان در قالب قصه ديده مىشود. امام على7 در نهجالبلاغه ضمن دعوت مردم به تدبر و انديشه در احوال مؤمنان گذشته و آنچه در اثر تفرقه و اختلاف كلمه برايشان حادث شده است، مىفرمايند:
«وَ بَقِىَ قَصَصُ اخبارهم فيكم عِبَراً للمُعتبرين؛[8] (از گذشتگان تنها) حكايات و داستانهايى (كه بيانگر وقايعى است كه بر آنها رفته) نزد شما مانده است، تا پند و عبرتى باشد براى آنها كه عبرت گيرند».
- مقايسۀ اعمال و افکار
از ديگر روشهاى عام و مؤثر در تربيت، روش مقايسۀ اعمال و افكار با يكديگر است. اين امر، خصوصاً در جايى كه برداشت و پندار متربى با واقع مغاير است، اهميت دوچندانى مىيابد، زیرا از يكسو پندارها و برداشتهاى متربى را به هم مىريزد و از سوى ديگر، بنايى نو فراهم مىآورد.
در اینجا به دو نمونه از قرآن و دو نمونه از روایات اشاره میکنیم:
«قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذينَ لايَعْلَمُون؛[9] بگو: آيا كسانى كه مىدانند و كسانى كه نمىدانند، يكسانند؟»
«ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوكاً لايَقْدِرُ عَلى شَيْءٍ وَ مَنْ رَزَقْناهُ مِنَّا رِزْقاً حَسَناً فَهُوَ يُنْفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَ جَهْراً هَلْ يَسْتَوُون؛[10] خداوند مثالى زده: بردۀ مملوكى را كه قادر بر هيچ چيز نيست و انسانی (با ايمان) را كه از جانب خود، رزقى نيكو به او بخشيدهايم، و او پنهان و آشكار از آنچه خدا به او داده، انفاق مىكند؛ آيا اين دو نفر يكسانند؟»
امام صادق7 فرمودند: «دستگيرى از برادر مؤمن و بر آوردن نياز و خواستۀ او، نزد خداوند از بيست حج كه در هر حجى يكصد هزار انفاق صورت گيرد، برتر است.»[11]
امام على7 مىفرمايند: «چقدر بين اين دو عمل تفاوت است؛ عملى كه لذتش گذراست و تبعاتش باقى است و عملى كه سختى آن تمام مىشود و اجر آن پايدار مىماند.»[12]
- آموزش تلقين به نفس
در اين روش، مربى به متربى ياد مىدهد كه در موقعيتهاى مختلف از طريق به زبان آوردن گفتارى معين يا در دل گذاردن آن، نفس خويش را براى انجام عملى يا ترك آن مهيا نمايد. پيشفرض اين روش، تأثير لايههاى شخصيتى انسان (ظاهر و باطن) در يكديگر است.
در آيات و روايات، توصيههاى زيادى بر بهكارگيرى اين روش شده است و قرآن علاوه بر اين كه ما را به ذكر خدا توصيه مىكند، بهكارگيرى آهنگ و لحن مناسب آن را به گونهاى كه بيشترين تأثير را براى نفس داشته باشد، خاطرنشان مىسازد؛ آهنگ و لحنى كه خشيت دل را به همراه داشته باشد:
« وَ اذْكُرْ رَبَّكَ في نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَ خيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْل؛[13] پيش خودت، پرورگارت را بامدادان و شامگاهان با تضرع و ترس و با صدايى آهسته، ياد كن».
يكى از ياران امام صادق7 به آن حضرت عرض كرد: گاهى در دلم انديشههاى ناصواب و افكار پريشان رخنه مىكند و مرا به باطل مىخواند، چه كنم؟
ایشان در پاسخ فرمودند: «هرگاه چنين شد، به زبان بگو لاالهالاالله.»[14]
- روش استفاده از تشبيه و تمثيل
در اين روش، براى بيان حقيقتِ كارى كه از فرد انتظار داريم و جهت ايجاد شناخت صحيح، از موردى كه در خصوصيت و ويژگى نظير و شبيه آن است، استفاده مىشود. علت استفاده از كلمۀ ضرب (زدن) براى مثل نيز همين است؛ گويا گوينده در صدد ايجاد تأثيرى عميق در شنونده است، تا او را به هيجان آورد و تحريك كند. به همين دلیل است كه در علم بلاغت، توصيه مىشود كه براى ايجاد تحقير و تنفر يا تهييج و تشويق، از مثلهاى بسيار معروف استفاده شود.
قرآن در موارد متعدد از اين روش استفاده كرده است. برای نمونه، در وصف حال منافقين و گمراهى و عاقبت كار آنان مىفرمايد:
«مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ في ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُون؛[15] مَثَل آنان، همچون مَثَل كسانى است كه آتشى افروختند و چون پيرامون آنان را روشنايى داد، خدا نورشان را برد و در ميان تاريكيهايى كه نمىبينند، رهايشان كرد.»
در جاى ديگر، معبودهاى مشركان و رؤساى آنان را به خانۀ عنكبوتى مانند مىكند كه سستترين بنيادها را دارد:
« مَثَلُ الَّذينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُون[16]؛ مثال كسانى كه غير از خدا، سرپرست و ولىاى اختيار كردند، مثل عنكبوتى است كه [با آب دهان خود] خانهاى براى خويش ساخته و بهراستى كه سستترين خانهها همان خانۀ عنكبوت است.»
پيامبر اكرم6، مؤمن واقعى و كافر را چنين مثل مىزنند:
«مثال انسان با ايمان، مثال خوشۀ رسيدهاى است كه [هنگام ورزش باد] روى زمين خم مىشود و [چون باد بايستد] دوباره به پا مىايستد، ولى كافر همچون درخت صنوبر، ندانسته و نابجا [در برابر طوفان] مقاومت مىكند [و ريشهكن مىشود].»[17]
- روشهاى تمهيدى (محبت كردن، همنشينى با صالحان و خوبان…)
همچنان كه در تربيت يك نهال و بذر، علاوه بر وجود باغبانى كاردان، عوامل و شرايط محيطى و موقعيتى آن مؤثر و لازم است، در تربيت انسان نيز بايد به فكر فراهم كردن بسترى از شرايط و موقعيتهايى باشيم كه زمينۀ بروز رفتارهاى صحيح و دور شدن از رفتارها و اعمال ناصواب را فراهم مىآورد. در اينجا با گسترۀ وسيعى از فنون و روشها مواجه مىشويم، كه امكان بيان هر يك و تحليل كاركرد آن نيست و فقط به ذكر برخى از آنها اشاره مىشود.
همنشينى با صالحان، انسان را به اعمال خير و نيك مىكشاند و همنشينى با فاسقان و عاصيان، انسان را به عصيان خداوند سوق مىدهد، و لذا پيشوايان دين، ما را از نشستن در مجلسى كه در آن عصيان خدا شود و قادر به تغيير در آن مجلس نباشيم، باز داشتهاند. همچنين توصيههاى مؤكدى كه اسلام در زمينۀ انتخاب همسر، مراعات زمان مناسب براى آميزش جنسى، انتخاب دايه براى طفل و… مىكند، همه در اين زمينه است.
از توصيههاى ديگر ائمۀ معصومين: كه به كرات و تعابير مختلف بيان شده، توصيه به محبّت و احترام به متربيان، خصوصاً كودكان است.
پيامبر اكرم6 مىفرمايند: «اَحِبّوا الصّبيان و ارحموهم؛[18] فرزندانتان را دوست بداريد و با آنها مهربانى كنيد.»
و در جاى ديگر به بوسيدن و نوازش فرزندان دستور مىدهند: «فرزندان خود را بسيار ببوسيد، زيرا براى شما در هر بوسيدن درجهاى است.»[19]
از سيرۀ ایشان است كه: «پيامبر گرامى6 هر روز صبح دست نوازش بر سر فرزندان خود مىكشيدند.»[20]
علاوه بر آنچه گفتيم؛ فراهم نكردن موجبات رنجش كودكان، مراعات عدالت بين افراد، سلام كردن به كودكان، انتخاب نام نيك براى آنها، همبازى شدن با آنان، رفتارى كودكانه و در خور حال فرزندان پيش گرفتن، عمل كردن به وعدههايى كه به آنها مىدهيم و…، همه توصيههاى خردمندانه و مطابق با فطرتى است كه زمينه را براى تربيت فرد مهيا مىسازد.
از بارزترين روشهاى تمهيدى در تربيت كودك و نوجوان، روش جداسازى بستر خواب كودكان از والدین است، تا غريزۀ جنسى كودك، رشد زود هنگام نيابد و عوارض سوء و انحرافات جنسى او را سبب نشود:
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لِيَسْتَأْذِنْكُمُ الَّذينَ مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ وَ الَّذينَ لَمْ يَبْلُغُوا الْحُلُمَ مِنْكُمْ ثَلاثَ مَرَّاتٍ مِنْ قَبْلِ صَلاةِ الْفَجْرِ وَ حينَ تَضَعُونَ ثِيابَكُمْ مِنَ الظَّهيرَةِ وَ مِنْ بَعْدِ صَلاةِ الْعِشاءِ ثَلاثُ عَوْراتٍ لَكُم؛[21] اى كسانى كه ايمان آوردهايد، قطعاً بايد غلام و كنيزهاى شما و كسانى از شما كه به [سن] بلوغ نرسيدهاند، سه بار در شبانه روز از شما كسب اجازه كنند؛ پيش از نماز بامداد، و نيمروز كه جامههاى خود را بيرون مىآوريد، و پس از نماز شامگاهان، [اين] سه هنگام برهنگى شماست.»
اسلام همواره ما را به فراهم آوردن شرايط و موقعيتهاى لازم براى بروز و ظهور خصلتهاى نيكو و پسنديده و نيز فرونشاندن و خاموشى و جلوگيرى از ظهور و بروز رفتارهاى ناصواب توصيه مىكند.
در اينجا لازم است بار ديگر به عنصر محبت، رفق و مدارا و تكريم شخصيت متربيان به عنوان كليد ورود به قلب و نفس آنها، جهت ايجاد هرگونه تغيير رفتارى تأكيد كنيم. خوشبرخوردى و گشادهرويى، دوايى است كه مىتواند قلوب بسيارى را به خود جذب كند، تا آنجا كه قرآن به موسى و هارون8 توصيه مىكند با بيانى نرم (لين) با فرعون سخن بگویند؛ شاید در او مؤثر افتد:
« فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى؛[22] پس با گفتاری نرم به او بگویید، امید است که هوشیار شود و [آیین حق را بپذیرد] یا بترسد [و از سرکشی باز ایستد]».
زيرا سختدلى و بدخلقى، چيزى جز تشتّت و پراكندگى راهروان را به دنبال ندارد:
«وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ اَلْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ؛[23] و اگر درشت خوی و سخت دل بودی از پیرامونت پراکنده میشدند».
- موعظه و نصيحت
به شهادت تاريخ، تقريباً همۀ تمدنها و نظامهاى تربيتى، از اين روش استفاده كردهاند. پندنامههاى فراوانى كه به صورت نثر يا شعر از گذشتگان به ما رسيده، گواه اين مدعاست.
البته معانى متعددى از موعظه ارائه شده است. راغب در مفردات، وعظ را چنين تعريف مىكند: «الوعظ هو زجر مقترن بالتخويف؛[24] وعظ، بازداشتن و منعكردنى است كه همراه با ترساندن باشد.»
خليل بن احمد، موعظه را يادآورى كردن خوبيها به انسان، به گونهاى كه موجب رقت و نازكى دل گردیده و آن را بپذيرد، مىداند[25] و علامه طباطبايى(ره) موعظه را به بيانى كه نفس شنونده را نرم و قلبش را به رقت آورد، تعريف مىكند.[26]
به هر حال، منشأ تأثيرگذارى اين روش را بايد در فطرت و ضمير انسان جستوجو كرد. انسان گرچه فطرتى خدا آشنا و آگاه به خوب و بد دارد، ولى اشتغالات فراوان روزمره و توجه به امور و شئون گوناگون زندگى، غالباً سبب مىشود كه از اين آگاهى و شناخت غفلت نمايد و غير خدا در دلش منزل گزيند. اينجاست كه بايد به طريقى او را متذكر ساخت، و موعظه چنين خاصيتى دارد. آنچه از روايات استفاده مىشود، اين است كه موعظه غفلت را از بين مىبرد و آدمى را بيدار مىسازد و ضمير و باطن انسان را از آلودگى مىزدايد و جلا مىدهد.[27]
كارايى اين روش، همچون ديگر روشهاى تربيتى، هنگامى است كه با شرايط و ويژگيهاى لازم همراه باشد. اين شرايط، گاه به واعظ مربوط مىشود و گاه به متّعظ (شنوندۀ موعظه)، و گاه شرايطى است كه در خود «وعظ» بايد باشد. واعظ بايد داراى نفسى مهذّب و پاك باشد. مَثل واعظ مثل آدم بيدارى است كه مىخواهد خفتهاى را بيدار سازد؛ ولى آيا كسى كه خود به خواب فرو رفته، مىتواند خفتهاى را بيدار سازد!؟
امام صادق7 فرمودند: «واعظ و متّعظ چون شخص بيدار و خوابيده هستند، پس كسى كه از خواب غفلت و از گرفتارى خلاف و عصيان خلاص شده است، مىتواند ديگرى را كه مبتلا و گرفتار غفلت است، بيدار كند.»[28]
به علاوه، واعظ بايد خيرخواه و دلسوز باشد و اين را در گفتار و رفتارش نمايان سازد؛ همچنان كه لقمان به فرزندش «يا بنى» خطاب مىكرد. هماهنگى در قول و فعل، خصيصۀ ديگرى است كه واعظ بايد به آن متصف باشد.
ابىعبداللّه7 فرمودند: «چون عالم به علم خويش عمل نكند، اندرزش از دلهاى شنوندگان بلغزد؛ چنان كه باران از سنگ صاف بلغزد.»[29]
محتواى موعظه يعنى وعظ، بايد حقايق و واقعيات و امورى باشد كه فطرت انسان به سادگى آن را درك كند و انسان را به صلاح بكشاند. فصاحت و بلاغت در وعظ، لحن كلام و سخن، و كوتاه و موجز بودن آن نیز در تأثيرگذاریاش بسيار مؤثر است. اثر موعظه، خصوصاً آنگاه كه گوينده واجد ضميرى پاك و نيّتى الهى باشد و خود به آنچه مىگويد، عمل كند، بر كسى پوشيده نيست.
تذكر اين نكته لازم است كه اگر موعظه در زمانهاى مناسب و همراه با تكنيكهاى خاصى انجام شود، تأثير بيشترى خواهد داشت. مثلاً هنگام تجمع مردمى كه در تشييع پيكر فردى كه زندگى دنيوى را بدرود گفته، شركت جستهاند و بر سر مزار او حاضرند، بهتر مىتوان آنان را به آخرت و قيامت و پيامد اعمال خويش و فانى بودن دنيا توجه داد.
به سبب اهميت مطلب، به يكى از نمونههاى اين روش از حضرت علی7 اشاره مىكنيم.
حضرت هنگام بازگشت از صفين، با لشكريان خود به قبرستانى كه پشت دروازۀ كوفه بود، رسيدند. وقتی موقعيت را آماده ديدند، با خلق صحنهاى شروع به سخنرانى کردند. در ابتدا رو به طرف قبرها نموده، گورها را مخاطب ساخته، فرمودند: «اى ساكنان خانههاى وحشتناك و مكانهاى خالى! و قبرهاى تاريك و ظلمانى! اى خاك نشينان! اى غريبان! اى تنهايان! اى وحشتزدگان! شما در اين راه پيشقدم شديد و ما نيز به شما خواهيم پيوست. (اگر از اخبار دنيا بپرسيد، به شما مىگويم:) اما خانههايتان را ديگران ساكن شدند، همسرانتان به ازدواج افراد ديگر درآمدند و اموالتان تقسيم شد. اين خبرى است كه ما داريم، ولى شما چه خبر داريد؟»
سپس رو به اصحاب كرده، فرمودند: «آگاه باشيد! اگر به آنها اجازۀ سخن مىدادند، به شما خبر مىدادند كه بهترين زاد و توشۀ آخرت، پرهيزكارى است.»[30]
- تربيت الگويى (اُسوه)
در اين روش، براى ترغيب متربى به انجام يا تداوم عمل و کسب صفتى پسنديده، شرایطی فراهم مىشود تا متربى بتواند شخصى را كه در نظرش مهم و محبوب است، در حال انجام آن عمل و رفتار ببيند، يا نتيجۀ صفت و خصلت او را مشاهده كند. به ديگر سخن، مربى مىكوشد نمونۀ رفتار و كردار مطلوب و شايسته را عملاً در معرض ديد متربى قرار دهد، تا شرايط لازم براى تقليد و الگو بردارى متربى فراهم آيد.
آنچه مورد قبول همه میباشد، این است كه انسانها در بسيارى از رفتارها و ويژگيهاى شخصيتى خويش ـ آداب و رسوم، غذا خوردن، لباس پوشيدن، صحبت كردن و… ـ از ديگران الگوبردارى مىكنند. به همين جهت، هرچه الگوها با صفات كاملتر و عاليترى باشند، سرمشقهاى بهترى براى فرد هستند. قرآن از الگو به عنوان اُسوه ياد مىكند و نمونههاى برتر اسوهها را معرفى مىنماید:
«لَكُمْ فِي رَسُولِ اَللهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ؛[31] یقیناً برای شما در [روش و رفتار] پیامبر خدا الگوی نیکویی است».
«قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْراهِيمَ وَ اَلَّذِينَ مَعَهُ؛[32] مسلماً برای شما در ابراهیم و کسانی که با اویند سرمشقی نیکوست.» قید «حسنه» براى الگو، بيان كنندۀ اين حقيقت است كه اسوه و الگو مىتواند نيك يا بد باشد؛ زيرا كسى مىتواند سرمشق و اسوۀ فرد قرار گيرد كه از مهارت، ويژگى يا خصوصيت جسمى و روحى مطلوبى در نزد متربى برخوردار باشد و به نحوى نيازهاى فرد را برآورده سازد. هر كس كه بتواند اين نيازها را به نحوى برطرف سازد، به نوعى علقه و ارتباط بين او و آن شخص به وجود مىآيد؛ حال این الگو میخواهد خوب باشد یا بد.
بايد خاطر نشان کنیم كه مراد از الگو، همواره الگوهاى انسانى نيست و الگوهاى غيرانسانى نيز از كارايى بالايى برخوردارند. به همين جهت، برخى از حيوانات، اسباب بازيها، فیلمها و… مىتوانند نقش الگويى داشته باشند.
برای مثال قرآن به الگوبردارى فرزند آدم7 از كلاغى كه طعمۀ خويش را در زير خاك مدفون داشت، اشاره مىكند و مىگويد:
«فَبَعَثَ اَللّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي اَلْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوارِي سَوْأَةَ أَخِيهِ؛[33] پس [در کنار جسد برادرش سرگردان بود که] خدا کلاغی را برانگیخت که زمین را میکاوید تا به او نشان دهد که چگونه جسد برادرش را پنهان کند.»
نوع ديگرى از روش الگويى وجود دارد كه از آن به روش «الگوى نهان» تعبير مىشود. توضيح اينكه: روش الگويى نيازمند ارائۀ يك الگوى زنده است؛ بهطورى كه متربى بتواند با مشاهدۀ آن، به تقليد از رفتار الگو بپردازد. اما هميشه ارائۀ يك الگوى زنده ممكن نيست، و چه بسا مطلوب هم نباشد. در این موارد، مىتوان از روش ديگرى کمک گرفت كه در آن متربى را به تجسم و تخيّل يك الگو و واقعه مىكشانيم و براى او يكسرى الگوهاى خيالى فراهم مىآوريم. افسانهها و داستانها در اين زمينه بسيار مؤثرند. كارايى اين روش، هنگامى در عاليترين وجه خود خواهد بود كه صحنههاى تجسم شده، به اندازۀ كافى واضح و روشن باشد.
در تربيت الگويى، تعارض الگوها آسيبزا است و متربى را در تحير و سرگردانى قرار مىدهد. اين مطلب خصوصاً در دوران كودكى و نوجوانى بسيار حائز اهميت است و چه بسا متربى از الگوهاى مورد علاقۀ خويش، رفتارهاى متضادى را ملاحظه مىكند؛ مثلاً رفتار پدر را با رفتار مادر و يا رفتار والدين را با رفتار دوستان و برادرانش در تعارض مىبيند.
نتيجۀ چنين موقعيتى، تحير و سرگردانی متربى است و چه بسا اعتماد خود را نسبت به بعضى از ارزشها از دست مىدهد. بنابراين، ايجاد هماهنگى ميان الگوها و ارائۀ الگوهاى هماهنگ و همخوان، امرى ضرورى است.
آسيب ديگرى كه از ناحيۀ اين روش ممكن است پيش آيد، موقعى است كه يك الگو خود دچار لغزش و انحراف گردد؛ مثلاً كودكى كه خواندن نماز را از رفتار والدين خويش تقليد مىكرده است، با ملاحظۀ ترك نماز از سوى والدين، متحير مىماند و نمىداند كه آيا حقيقتاً بايد نماز بخواند يا نخواند. به علاوه، عدم هماهنگى بين گفتار و رفتارِ الگو نيز آسيبزاست و تربيت فرد را مختل مىسازد.
- معرفي نمونههای ناپسند
از ديگر روشهای قرآني، الگوزدايي است؛ به اين معنا كه با معرفي الگوهاي ناپسند، میكوشد تا مردمان را از آن پرهيز دهد و آثار مخرب رفتار را بنماياند. مثالهای این روش فراوان است، که به ذکر یک نمونه بسنده میکنیم:
«وَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً قَرْيَهْ كانَتْ آمِنَهْ مُطْمَئِنَّهْ يَأْتيها رِزْقُها رَغَداً مِنْ كُلِّ مَكانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ بِما كانُوا يَصْنَعُونَ؛[34] خداوند (براى آنان كه كفران نعمت مىكنند) مثلى زده است: منطقۀ آبادى كه امن و آرام و مطمئن بود و همواره روزياش از هر جا مىرسيد، امّا به نعمتهاى خدا ناسپاسى كردند و خداوند به سبب اعمالى كه انجام مىدادند، لباس گرسنگى و ترس را بر اندامشان پوشانيد».
پینوشت:
[1] . بقره، 185.
[2] . آلعمران، 164.
[3] . واقعه، ٦٣ ـ ٦٥.
[4] . واقعه، ٦٨ ـ٧٠.
[5] . يوسف، ٢.
[6] . هود، ١٢٠.
[7] . يوسف، ١١١.
[8] . نهجالبلاغه، خطبه 192.
[9] . زمر، 9.
[10] . نحل، 75.
[11] . اصول کافی، ج 2، ص 193.
[12] . نهجالبلاغه، خطبه 121.
[13] . اعراف، ٢٠٥.
[14] . اصول کافی، ج 2، باب الوسوسه.
[15] . بقره، 17.
[16] . عنكبوت، ٤١.
[17] . بحارالانوار، ج 74، ص 144.
[18] . من لایحضره الفقیه، ج 3، ص 483.
[19] . بحارالانوار، ج 23، ص 133.
[20] . همان، ص 184.
[21] . نور، 58.
[22] . طه، 44.
[23] . آل عمران، 59
[24] . المفردات، ج 1، ص 786.
[25] . العین، ج 2، ص 228.
[26] . المیزان، ج 16، ص 123.
[27] . غررالحکم، ص 224.
[28] . بحارالانوار، ج 10، ص 85.
[29] . اصول کافی، ج 1، ص 44.
[30] . نهجالبلاغه، حکمت 130.
[31] . احزاب، 21.
[32] . ممتحنه، 4.
[33] . مائده، 31.
[34] . نحل، 112.