
تربيت حماسي و نسبت آن با تربيت سياسي
موضوع، «تربيت» انسان است و انسان نيز ابعاد مختلف و گستردهاي دارد. از اين رو به نسبت ابعاد مختلف آدمي، تربيت نيز قيدهاي مضافي همچون تربيت عقلي، تربيت ديني، تربيت بدني، تربيت جنسي، تربيت اجتماعي، تربيت سياسي و تربيت حماسي به خود ميگيرد. يكي از مباحث نوپا و ميان رشتهاي كه امروزه ذهن برخي از مذهبيون و سياسيون را به خود مشغول داشته، مسئلهي «تربيت حماسي» است. اينان معتقدند، «تربيت حماسي» مهمترين نوع تربيت است که در تحقق اهداف مادي و معنوي جامعه نقشي اساسي دارد و موجبات پيشرفت و تعالي همه جانبهي انسان و جامعه را در شرايط سخت و بحراني محقق ميسازد. «تربيت حماسي» در ميان فهرست ذکر شده، با «تربيت سياسي» بيشترين رابطه را دارد. بر اين اساس اين پرسش مطرح ميشود که «تربيت حماسي» چه نسبتي با «تربيت سياسي» برقرار ميسازد؟
در بيان مفهوم تربيت سياسي نوشتهاند: تربيت سياسي پرورش فضايل، دانش و مهارتهاي مورد نياز براي مشاركت سياسي و آماده كردن اشخاص براي مشاركت آگاهانه در بازسازي آگاهانهي جامعهي خود است.[1] اهدافي همچون تربيت شهروندان، گزينش رهبران سياسي، ايجاد يك همبستگي سياسي، حفظ قدرت سياسي، اجتماعي كردن افراد براي نظامهاي سياسي، نقد نظام سياسي موجود، و تربيت شهروندان جهاني از جمله اهدافي است كه براي تربيت سياسي ذكر ميكنند. در يك جمعبندي كلي، ميتوان تربيت سياسي را اين گونه بيان نمود: زمينهسازي و فرصتآفريني براي افراد جامعه به منظور كسب دانش سياسي، پرورش بينش و قدرت تحليل سياسي، ارتقاي انگيزش و تقويت توان مشاركت و همگرايي افراد جامعه در امور اجتماعي سياسي در يك روند تدريجي، مستمر و نظاممند است.[2]
براي نسبت سنجي ميان تربيت حماسي و تربيت سياسي بايد به دو بعد اساسي «سياست» و «حماسه» در انسان توجه نمود که اين دو، عهدهدار پرورش آنها هستند.
ارسطو، شايد اولين کسي باشد که سياست را فصل مميز انسان معرفي کرده و انسان را «حيوان سياسي» ناميد. و از سوي ديگر، ايشان در منطق، انسان را «حيوان ناطق» معرفي نموده است. براي فهم سياست و خاستگاه آن بايد توجه نمود که صفات «نطق» و «سياست»، ناظر به امر سومي است به نام «عقل»؛ يعني انسان از آنجا که داراي عقل است حيواني ناطق و سياسي است. از اين رو، سياست مربوط به عقل و خرد آدمي است.
«سياست» مصدر «ساسه» جمع ساس، اسم فاعل ساس يسُوسُ است. سياست در لغت به معناي تدبير چيزي و به مصلحت آن اقدام کردن ميآيد؛ يعني به واسطهي عقل و خرد، انسان امور را تدبير و مديريت ميکند. نياز انسان به زندگي اجتماعي با توجه به اصل «حب بقا» ما را وادار ميکند تا با همنوعانمان وارد يک زندگي اجتماعي شويم تا بيشتر زنده بمانيم. بر اين اساس، در تربيت سياسي ما به دنبال آموزش و پرورشي هستيم که به توانايي و قدرت مديريت و تدبير جهت بيشتر زنده ماندن و بهتر بهره بردن، دست پيدا کنيم. و راهِ اين دستيابي، حضور و مشارکت در عرصههاي سياسي و اجتماعي است و هرکس حضور بيشتري داشته باشد، زندهتر تلقي ميگردد؛ زيرا ميتواند خود را در عرصههاي مختلف عرضه کرده و حقوق خود را طلب نمايد. بنابراين در تربيت سياسي «من» و «سوژه» نقش فعال، سازنده و محوري دارد.
اين تبيين از سياست و تربيتِ معطوف به آن، اصل را بر مشارکت سياسي و استيلاي بر ديگران جهت استيفاي حقوق خود يا خانواده يا قوم خود و يا جهت کسب و حفظ مال و جان خويشتن و نزديکان ميگذراد.
حماسه چيست؟
ابن اثير در جلد اول کتابة نهاية مينويسد:
«حمس، جمع أحمس است و آنان طايفهي قريش و اولاد آنان و طايفهي كنانه و جديله قيس هستند. آنان حمس نام گرفتهاند؛ زيرا در دين خود تحمس، يعني شدت و استواري داشتند. و حماسه، شجاعت است. عادتشان اين بود كه در مزدلفه وقوف ميكردند و در عرفه نميكردند، و ميگفتند : ما اهل خداييم بنابر اين از حرم بيرون نميشويم و نيز در حال احرام، از در وارد خانه هاشان نميشدند.»
براساس اين لغت، اهل حماسه داراي دو خصلت شدت و استواري، و حرکت خلاف عادت هستند. از همين رو است که «پهلوانان نميميرند»؛ زيرا شجاعت و مقاومت را با غيرت و آزادگي همراه کردهاند و هميشه پاي در آن جايي ميگذارند که ديگران را پاي رفتن نيست.
عشق به قهرمان و پهلواني، و ميل به شجاعت و سلحشوري برگرفته از عقل و اجتماع نيست، بلکه ريشه در سرشت و فطرتِ مطلق طلب انسان دارد. همچنين ابزار مديريت آن نيز عقل و خرد نيست؛ بلکه دل و عاطفهي آدمي است.
مشارکت حماسي و قهرمانانه، نه از نوع مشارکت صرفاً سياسي با اصول و موازين استاندارد علم سياست، بلکه براساس روحي بيقرار و پرحرارت، انگيزهاي متعالي و فارغ از فرديت است. او كسي است كه براي خودش كار نكرده؛ بلکه در راه حق، حقيقت و فضيلت قدم برداشته است.
شايد در نسبت سنجي ميان «سياست» و «حماسه» بهتر باشد به نوع زندگي «شاهد» و«شمع» اشاره کنيم. پروين اعتصامي ميگويد:
يك شاهد و محبوبي، يك شب تا صبح در كنار شمعي نشست، هنرنماييها كرد، گلدوزيها كرد، صنعتي به خرج داد، همين كه از كارهايش فارغ شد، رو كرد به شمع و گفت: نميداني من ديشب چه كارها كردم.
شاهدي گفت به شمعي كامشب در و ديوار مزين كردم
ديشب از شوق نخفتم يك دم دوختم جامه و بر تن كردم
كس ندانست چه سحر آميزي به پرند از نخ و سوزن كردم
صفحهي كارگه از سوسن و گل به خوشي چون صف گلشن كردم
تو به گرد هنر من نرسي زانكه من بذل سروتن كردم
شمع در پاسخ گفت: تو ميگويي كه من تا صبح گوهرها را به هم دوختم، اما اين گوهر اشك من بود كه تا صبح ريخت تا تو توانستي آن گوهرها را در يك رشته بكشي و به گردن خود بيندازي. در حالي که من آن كسي هستم كه تا صبح سوختم و تابيدم تا تو به هدف و مقصدت رسيدي.
شمع خنديد كه بس تيره شدم تا ز تاريكيات ايمن كردم
پي پيوند گهرهاي تو بس گهر اشك به دامن كردم
گريه ها كردم و چون ابر بهار خدمت آن گل و سوسن كردم
خوشم از سوختن خويش از آنك سوختم بزم تو روشن كردم
گر چه يك روزن اميد نماند جلوهها بر در و روزن كردم
خرمن عمر من ارسوخته شد حاصل شوق تو خرمن كردم
كارهايي كه شمردي بر من تو نكردي همه را من كردم
در فرهنگ حماسه، جنگ ميان عقل و عشق جاري است. عقل مصلحتانديشِ متعارف را توان فهم عرصهي حماسه و شهادت نيست. اگر ابراهيم خليل عليهالسلام با عقل عادي ميانديشيد، همين عقل عادي براي او عقال و پايبند بود و هرگز حاضر نبود تن به آتش بسپارد يا فرزندش را به مسلخ ببرد. در حماسه، بال عقل کافي نيست؛ بلکه اين بال عشق و محبت است که آدمي را پرواز ميدهد و نقطهي اوج را به او نشان ميدهد. انسان آن گاه که به مرحلهي عشق ميرسد، تازه ميفهمد که عقل حقيقي همان «عقل برين» است که او دارد. و ديگران گرفتار عقال و وهماند و آن را عقل ميپندارند.[3] پس در تربيت حماسي، عقلِ متعارف، دون عشق است و آن گاه که با نردبان عشق، صعودي حاصل شد، مييابد که عقل برين در عشق نهفته شده است.
[1]. ر.ک: الياس، جان، تعليم و تربيت،ترجمهي عبد الرضا ضرابي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني رحمه الله، 1385، ص180.
[2]. مقالات برگزيدهي همايش تربيت در سيره و کلام امام علي عليهالسلام، تهران ،مرکز مطالعات تربيت اسلامي، 1379، ص443 و 463.
[3]. آيت الله عبدالله جوادي آملي، تفسير موضوعي ج11، (مراحل اخلاق در قرآن)، قم، اسرا، 1378، ص69 ـ 71.