
اشاره:
ارتقاء بینش تاریخی یکی از تأثیرگذارترین روشها جهت تقویت قدرت تحلیل سیاسی و اجتماعی است. جذابیت داستانهای تاریخی در نشاط و مشارکت اعضای خیمه معرفت بسیار مؤثر است. مربی با استفاده از شواهد تاریخی، نوجوان و جوان را با موضوعات درگیر میکند. این روش یکی از کاربردیترین قالبهای مشارکت دانشآموز در بحث میباشد.
مربی پس از انتخاب موضوع از دانشآموزان میخواهد تا با پژوهش در کتب تاریخی، حکایتی متناسب با موضوع ارائه دهند؛ سپس با هماندیشی و گفتگوی جمعی در مورد آن داستان، نکات پرفایدهای را استخراج نمایند.
مقالة «پند تاریخ»، با چنین روشی به پردازش بعضی جریانات و شخصیتهای تاریخ اسلام پرداخته و رویکرد هر کدام از شخصیتها را نسبت به پیشوای جامعه به تحلیل نشسته است.
احساس نیاز یا بینیازی به ولی
آدمی چون به دنیا میآید، چه در ظاهر و چه در باطن، در مرحلۀ استعداد و رشد است. وی مأمور است که به سوی سعادت و کمال گام بردارد؛ او در این مسیر تنها نیست. خداوند سرشت و فطرتی را همراه او نموده است و همواره او را به نیکی و خیر فرا میخواند.
فطرت باطنی چراغ راهنمایی است که همیشه آدمی را به انتخاب الگو دعوت میکند. الگو کسی است که جلوتر و پیشرو است و میتواند در شکلیابی استعدادها، انسان را رهنمون گردد.
چه بسیار انسانهایی که بر اساس میل فطری خود به الگویابی روی میآورند، ولی به جای انتخاب انسان کامل، صرفاً متوجه ابعاد زمینی و مادی و جسمانی خود شده و انسانهای ناقص و گاه گمراه را بهعنوان امام و پیشوای خویش انتخاب میکنند.
غلام سیاه
جَون غلام گمنامی بود که توسط ابوذر خریداری شد؛ مدتی در خانة ابوذر بود تا اینکه حادثة تبعید و رحلت ابوذر پیش آمد؛ حادثهای که زمینهساز آزاد شدن او توسط ابوذر بود.
او که در خانة ابوذر با کیستی و چیستی خود تازه آشنا شده بود و تنها جایگاه جهت شکلیابی استعدادهای خویش را نزد اهل بیت میدید، پس از رحلت ابوذر به خانه اهل بیت آمد و چنان اصرار کرد تا ماندگار شد.
وی پس از شهادت امیرالمؤمنین و امام مجتبی علیهما السلام، ده سال خدمتگذار سیدالشهداء شد و سرانجام همراه ایشان به کربلا آمد و به هنگام رزم عاشورا، شهادت در رکاب امام را نقطه هویت و رمز جاودانگی خود اعلام کرد.
برزخ سرگردانی
احساس بینیازی به ولی خدا و بیتفاوتی و یا سرگردانی نسبت به انتخاب الگوی حقیقی، آدمی را به برزخ سرگردانی میکشاند. امام سجاد علیه السلام میفرماید: «در دور شهر مکه و مدینه برای ما اهل بیت حتی بیست نفر دوستدار یافت نمیشود».
در این شهر عمرو بن حنظله، پسر حنظلة غسیل الملائکه از نسل دوّم انصار حضور دارد. وی ده پسر دارد که آنها نسلهای سوّم جامعه اسلامی هستند. اینها که از لحاظ فکری و دینی متمایل به اهل بیت هستند و نه به حکومت امویان، در سال دوّم حکومت زید، پس از حادثة عاشورا و البته بدون طرح و برنامة مشخص به قیام بر علیه یزید میپردازند. البته وضعیت قیام آنها به گونهای است که به هنگام قیام، نه آنها به اهل بیت توجهی دارند و نه امام سجاد علیه السلام به آنها؛ و حتی امام سجاد علیه السلام موقع قیام از شهر مدینه خارج میشود تا از آسیب آنها به دور باشد. در این سال آقازادههای انصار هم ساکن مدینه هستند؛ ولی در برزخ خاصی سرگرم زندگی ظاهری و متوسط خویش میباشند.
احادیث نبوی و حضور اهل بیت در مدینه نیز جایگاه خاصی نزد آنها ندارد. ابنعباس در مسجد الحرام مشغول تدریس برای شاگردانش بود و سیدالشهداء علیه السلام در گوشهاى نشسته و تک و تنها مشغول عبادت بود! پس در این حال، نافع بن ارزق (از خوارج عراق) وارد مسجد شد و جمع کلاس ابنعباس را که دید به آن سو رفت و کمی گوش کرد. پس برخاست و گفت: «ای ابنعباس! به مردم درباره مورچه و شپش فتوا میدهی؟ برای من از خدایی که میپرستی و از اوصاف او بگو!». ابنعباس از سخنان او به فکر فرو رفت.
سیدالشهداء علیه السلام که سخنان آنها را شنیده بود، رو به نافع کرد و فرمود: «ابن ارزق! نزد من بیا تا پاسخت را بگویم»؛ نافع گفت: «من از تو سؤال نکردهام!». ابنعباس گفت: «ای ابن ارزق! این حسین بن علی علیه السلام و از اهل بیت پیامبر صلّی الله علیه و آله است!». نافع که اصرار ابنعباس را دید، به ناچار رو سوی امام کرد و به ناچار گوش به سخنان امام سپرد و پس از آن با این سخن به امام که: «شما قومی و مردمی ستیزهگر هستید»؛ از آن جمع دور شد.[1]
نکتهها
نکته1: انتخاب الگو در عمق شناخت و معرفت آدمی تأثیر بسزایی دارد.
نکته2: نوع الگوها در بصیرت اجتماعی بشر تأثیرگزار است.
نکته 3: نیاز به ولیّ در زندگی فردی و اجتماعی هر شخص احساس میشود.
نکته 4: در طول تاریخ، انسانها یا موالیان ولایت حق بودند و یا موالیان ولایت طاغوت.
از آگاهی تا ایمان
در مصاف حق و باطل، با وجود فطرت باطنی و حجتهای بیرونی، برای انسانی که در جامعة دینی زندگی میکند راه شناخت حق آسان است؛ امّا دیده میشود که در بین گرد و غبار رویدادهای اجتماعی گاه در شناخت حق رَه به خطا برده میشود. گرچه افراد را باید با حق سنجید و شخصیتها را با ملاک حق بررسی نمود، نه حق را با اشخاص، اما گاهی بعضی اشخاص به حدّی از ایمان و خلوص و تقوی و راستی میرسند که خودشان ملاک و میزان حق میشوند. برای شناخت حق باید آنها را ملاک قرار داد و به عمل، سخن و اشارة آنها نگریست و حق را در آنان یافت. اینان در همراهی با ولایت حق، بی هیچ افراط و تفریط ره میپویند و صراط مستقیم را بهترین راه میدانند؛ امّا تاریخچة زندگی برخی نیز بسیار ناهمگون است. تندی و کندی، کجی و ناراستی، افراط و تفریط بر زندگی آنان سایه افکنده است و لذا چنین انسانهایی نمیتوانند ملاک و معیار حرکت صحیح زندگی باشند.
عمار یاسر
مردی از «عبد الله بن مسعود» پرسید: «هرگاه فتنهای پیش آمد، برای شناخت حق چه کنم؟» ابن مسعود گفت: «به قرآن مراجعه کن!» پرسید: «اگر هر دو دستة مخالف هم به قرآن استدلال و استشهاد کردند، چه باید کرد؟» گفت: «ببین عمار یاسر در کدام دسته است، تو هم همان را انتخاب کن؛ چرا که (به گفتة پیامبر) عمّار، همواره با حق است.[2]
تردیدهای مهلک
به هنگام حرکت امیرالمؤمنین علیه السلام از کوفه به سوی صفین جهت رویارویی و مصاف با معاویه، مسیر امام به سوی شمال عراق و در مرز عراق و شامات از کربلا میگذشت. امام به همراه لشکری که از 60 تا 90 هزار نفر گفته شدهاند و اکثراً کوفی بودند، چون به کربلا میرسد در محل قتلگاه از اسب پایین آمده و در پیش روی تمام لشکریان ضمن حزن و گریه و ماتم، از آینده میگوید و همگان را هشدار میدهد. این برنامه برای کوفیانی که غالباً اعتقاد قلبی به امام ندارند، به جای آنکه زمینه ایجاد پرسش و جستجو و علم و ایمان باشد، باعث شک و تردید و بعضاً هجو و تمسخر میگردد.
هرثمه بن اعین از حاضران در لشکر صفین و شاهدان سوگواری امیرالمؤمنین علیه السلام در کربلا بود؛ ولی او که از شیعیان شهر نبود و اعتقاد قلبی به امام نداشت، به این رویداد به دیده شک و تردید نگریست و با وجود آنکه نبرد صفین یک سال طول کشید، ولی او در بازگشت از صفین، مهمترین خاطرهای را که برای همسر شیعی خود به قصد هجو امامش ذکر میکند، همان رویداد کربلاست؛ اگرچه همسرش از مقام امام خود دفاع میکند.
سالها میگذرد تا زمان قیام سیدالشهداء علیه السلام فرا میرسد و او که همه چیز را فراموش کرده، همراه با گروه چهار هزار نفری اعزامی با عمر سعد، روز چهارم محرم وارد کربلا میشود. یک روز که میگذرد، میفهمد که آنجا کربلاست و در برابر حسین است. دچار شک و تردیدی عجیب و فراوانی میشود که مثل خورة جان او شده و سرانجام او را لشکر کوفه جدا و راهی لشکرگاه امام میکند و پس از دیدار با امام، به یادآوری آن رخداد تاریخی میپردازد. امام از او میپرسد: «اکنون قصد داری چه کنی؟» او میگوید: «دیگر با کوفیان نخواهم بود؛ ولی طاقت ماندن با شما را هم ندارم!» امام میفرماید: «پس چنان از اینجا دور شو که فریاد یاری خواهی ما را نشنوی!» و او به سرعت پا به فرار مینهد.
راه بی بازگشت
لشکر عمر سعد چون به کربلا میرسد و به لشکر حرّ میپیوندد و اطراق میکند، عمر سعد به تلاش میافتد تا قاصدی نزد امام بفرستد و پاسخی شفاف از امام دریافت کند. پس خواص لشکر خود را جمع کرده تا یکی از آنها را نزد امام بفرستد. اولین نفر عزره بن قیس است؛ ولی او چون از نامهنگاران به امام است، از دیدار امام سرباز میزند. چند نفر دیگر هم قبول نمیکنند تا اینکه کثیر بن عبدالله شعبی انتخاب میشود؛ ولی او هم به دلیل تندی و بیادبیاش، در آستانه خیمهگاه امام توسط یاران حضرت برگردانده میشود.
پس عمر سعد قره بن قیس را انتخاب میکند و او به سوی کاروان امام راه میافتد و چون در کنار خیمهگاه امام در انتظار اجازه ورود میایستد، حبیب بن مظاهر او را میبیند و میشناسد. به او میگوید: «قره! من تو را آدمی خوشفکر و سالم میشناختم و گمان نمیکردم در مثل چنین جایی تو را ببینم». ولی قره به او پاسخ نمیدهد و به دیدار امام میرود و پس از دریافت جواب حضرت، قصد بازگشت دارد که حبیب دوباره با تعجب میگوید: «قره! نزد این قوم ستمگر باز میگردی و این مرد (امام) را یاری نمیکنی؟» قره میگوید: «من اکنون قاصد هستم و باید خبر را برسانم و پس از آن شاید با خود بیندیشم!» ولی میرود و تا آخر با عمر سعد میماند.
نکتهها
نکته 1: گاه آدمی به حق علم دارد، امّا علم او به ایمان نرسیده است. چنین انسانهایی در گمراهی به سرمیبرند.
نکته 2: گاه آدمی به حق علم دارد، امّا برای ملحق شدن به آن امروز و فردا میکند. گاه چنین انسانهایی فرصتها را میسوزانند و موقعیتها را از دست میدهند.
نکته 3: گاه آدمی آنقدر به حق پایبند است و با تمام وجود بدان ایمان دارد که خود ملاک حق قرار میگیرد.
نگاه امت به ولی
نگاه امت به ولی بسیار گوناگون است. برخی ولی را برای خود میخواهند؛ اینان امام را حلال مشکلات فردی خویش میدانند. این نگاه گاه به صورت افراطی در افراد بروز میکند و خودخواهانه از امام توقع دارد که هرآنچه او میخواهد برایش فراهم آورد. او پیشوا را گوش به فرمان خود میپندارد. این حرکت تا بدانجا پیش میرود که تنها و تنها منافع فردی، اجتماعی و حزبی خویش را ملاک قرار میدهد و متوقع است که رهبر جامعه تهدیدی برای منافع او نباشد. او راهبر را ابزاری در جهت رشد و تکثیر منافع خویش میبیند. در نگاه منفعتمحور، حق به حاشیه رانده میشود.
اما نگاه دیگر، نگاه حقمحور است و رهبر را مدیر هدایت جامعه میداند. او توقع دارد که ولی دست هدایت بر روح و جان او بساید و راه رشد را برای جامعه هموار سازد.
قيس بن مسهر:
او از شیعیان برجستة شهر – همانند حبیب بن مظاهر – صرفاً با جمعآوری شیعیان، پایهگذار جلسات بحث درباره حركت امام و ايجاد نهضت محدود نامهنگاری به سيدشهداء علیه السلام برای دعوت ايشان به كوفه بود. عشق و انتظار که در او به تلاش و فعاليت فراوان منجر شده بود، باعث شد كه خودش از اولين قاصدان شیعیان كوفی به نزد ایشان باشد و برای دعوت امام علیه السلام مسافت 1400 كيلومتری كوفه تا مکه را در بيابانها بپیمايد. چون به مکه رسيد، عاشقانه در محضر امام علیه السلام ماند؛ ولی چند روز بعد به فرموده امام همراه مسلم بن عقيل علیه السلام راهی كوفه میشود و در بيعتگيری از كوفيان برای مسلم نهايت تلاش خود را انجام میدهد. وقتی این مهم به انجام میرسد، قاصدِ نامه حضرت مسلم علیه السلام از كوفه به نزد امام در مکه میشود و چون به مکه میآيد، عشق او به حضرت، باعث ماندگاریاش نزد امام علیه السلام میشود تا همراه كاروان امام راهی مسير عراق شود. در بین راه که امام علیه السلام نامهای برای کوفه مینویسد، او که راهبلد مسیر کوفه است، عاشقانه دستور امام برای بردن نامه به کوفه را با تمام خطراتش میپذیرد؛ ولی در میان راه دستگیر شده و در کوفه با شجاعت و با فریبدادن دشمن، ضمن آنکه پیام امام را بر فراز منبر کوفه قرائت میکند، به شهادت میرسد.
رییس قبیله خزاعه
سلیمان بن صرد خزاعی، رییس قبیله خزاعه در کوفه و مدعی تشیع است. او از حضور در نبرد جمل تا تندروی و شماتت به امام مجتبی علیه السلام پس از رخداد صلح با معاویه را در پرونده خود دارد. پس از شروع قیام حضرت، او در کوفه موج نامهنگاری را به کمک شیعیان شروع و شیوع میدهد. موجی که او ایجاد میکند، چنان توسعه مییابد که غیرِ شیعیان شهر هم مانند برخی اشراف مصلحتاندیش، شروع به نامهنگاری میکنند. نهایت تلاش او ایجاد نامهنگاری است، ولی پس از آمدن حضرت مسلم علیه السلام به عنوان نماینده امام و رخدادهای پس از آن، دیگر نامی و اثری از او نیست و با خطرناک شدن اوضاع کوفه نه تنها خود، بلکه قبیلهاش را نیز به کنج انزوا میکشاند.
خود او که بعدها رییس و رهبر نهضت توابین شد، در موقع شروع نهضت چنین سخن گفت که: «هنگامی که حسین بن علی علیه السلام به سوی عراق حرکت کرد، پیاپی نامة او و یاری خواهیهایش به ما می رسید ولی ما از ترس از دست دادن دنیای خود به کنج خانههایمان پناه برده بودیم و او را یاری ننمودیم.»
باغهای سرسبز
هنگامی که در کوفه، در اواخر ماه شعبان سال 60 ه.ق، در زمان ضعف والی اموی شهر، نهضت نامهنگاری شیعیان به اوج میرسد و شایعة آمدن قریب الوقوع سیدالشهداء به شهر مطرح است، تدریجاً گروههایی از غیرشیعیان هم به خاطر تبلیغات یا احساس خطر از آینده، به موج نامهنگاری میپیوندند تا اگر امام آمد و بر شهر مسلط شد، آنها هم از شرایط جدید عقب نیفتاده باشند. سرآمد این گروه، اشراف مصلحت سنج شهر کوفه هستند. آنها که سابقه همکاری بیست ساله با حکومت امویان را دارند، چون موقعیت آنها را در شهر رو به ضعف دیده و گستردگی موج نامهنگاری را میبینند، در مجلس مشورتی به این نتیجه میرسند که نامهای به این مضمون به امام بنویسند: «اما بعد، باغها سرسبز و خرم است و میوهها رسیده و چاهها پر آب هستند؛ هر گاه خواستی، ما سربازان آمادة تو خواهیم بود.»[3]
این نامه از سوی شَبَت بن ربعی، حجار بن ابجر، عمرو بن حجاج و … بود؛ همانها که تا باخبر شدند ابن زیاد وارد شهر کوفه شدهاست، به سرعت جهت حفظ منافع خود به او پیوستند و حتی برای حفظ آن تا کربلا به مصاف امام آمدند.
نکتهها
نکته 1: سطح معرفت امت نسبت به امام در سطح و نوع توقع مردم از ولیّ بسیار مؤثر است.
نکته 2: نگاه طلبکارانه به ولیّ جامعة مسلمین، منفعتگرایی را در جامعه تقویت میکند و حقگرایی را کمرنگ مینماید.
نکته 3: در نگاه متوقعانه، امت دائماً خود را طلبکار از حکومت میداند. در این نگاه مردم تمام مسئولیت رفع کمبودها و حرکت جهت پیشرفت جامعه را بر دوش حاکمان میاندازند.
نکته 4: در نگاه حقگرایانه، مردم حاکم را وسیلة هدایت و رشد دانسته و اطاعت از ولیّ را اطاعت از پروردگار میدانند.
نکته 5: امت در نگاه حق گرایانه خود را مسئول میداند. او در حد توان تکلیف دارد تا در تقویت جبهة حق بکوشد.
دنیا یا آخرت؟
برخی میخواهند به هر قیمتی که شده بین دین و دنیا و بین دنیا و آخرت، هردو را با هم جمع کنند. این پدیده ریشه در اسارتهای انسان در دنیا و زندگی دنیوی دارد. آدمی چون غیر ابدی بودن دنیا را میبیند و از طرفی فطرتاً مشتاق آخرتی سعادتمند است، پس همواره تلاش میکند به نوعی به جمع و همزیستی بین این دو موضوع دست بزند؛ ولی غالباً این جمع به حاشیه رفتن دین و آخرت منجر میشود. برای رهایی از تردیدها و برزخ انتخاب دنیا و آخرت، وجود اهداف صحیح و معیارهای سلیم در زندگی فردی و اجتماعی بسیار مهم است. روحیه ایمانی و معنویتخواهی، اخلاص و دوری از تزویر، عبادت و ارتقاء روحیة تعبد، از ملاکهای اصلی در زندگی فردی و اجتماعی هستند. وجود این ملاکها آدمی را از تردیدها نجات میدهد. تردید در میزان دخالت دنیا و آخرت در زندگی، تردید در همراهی با ولایت حق و دوری از ولایت باطل در جایی بروز میکند که ریا، تزویر، ضعف تعبد و تزلزل روحیه ایمانی پررنگ شود.
فرار از تردید:
او از شیعیان کوفه نیست؛ اما از فرماندهان و دلاوران کوفی است. بدین جهت برای کنترل راه امام علیه السلام به رویارویی امام اعزام میشود. در اولین مواجهه با امام، حسین بن علی علیه السلام را کاملاً میشناسد و حتی احترام ویژهای به او میکند. اما درون او آشوبی عجیب بپا میشود که: آیا حسین را انتخاب کند یا مأموریت دنیویاش را به عنوان یک قهرمان به انجام برساند و از منافع آن بهرهمند شود؟ در این میان تردیدها، پس از محاسبهگری سعی میکند زرنگیای مهم انجام دهد: «جمع بین دین و دنیا»؛ یعنی هم رعایت ادب و احترام نسبت به امام و هم باقی ماندن در پست و مقام و انجام مأموریت خود. این بازی دوگانه را تا صبح عاشورا ادامه میدهد، اما هنوز تردید و دو دلی او را رها نکردهاست و دارد خود را فریب میدهد تا بتواند این جمع را به سرانجامی نیکو برساند.
ولی سرانجام صبح عاشورا که نبرد قطعی میشود، میبیند به خط پایان تئوری و خطمشی خود رسیده و دیگر اینجا جمع امکانپذیر نیست و باید شمشیر کشید؛ اینجا میبایست انتخاب کند. او سرانجام با اعتراف به شکست طرح تجمیعاش، نزد امام علیه السلام میآید و اعترافی مهم و عجیب مینماید: «من گمان نمیکردم که کار را به اینجا بکشند و اینها واقعاً به جنگ با شما بیایند!»
این یعنی تا الآن سعی من بر بازی دوگانه بود؛ به امید اینکه همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود. در حقیقت من داشتم خود را فریب میدادم تا منافعم را حفظ نمایم و اکنون فهمیدم این طرح، خودفریبیای بیش نبوده است؛ پس برای توبه آمدهام.
گوشه گیری
او از شجاعان کوفه بود که همواره عدهای از جوانان گرد او بودند. چون خبر راه افتادن امام علیه السلام به سوی عراق را شنید و تلاش ابن زیاد را برای جمعآوری لشکر در کوفه با تمام قوا دید، فهمید دیر یا زود باید وارد بازی سیاست یا نبرد شود و ناچار باید یا این طرفی و یا آن طرفی شود. یک سو حسین بود و شهادت و آخرت و یک سو ابن زیاد و وسوسههای دنیوی. او مدتي به حساب و كتاب پرداخت و با تمام ترديدهاي دروني كه او را فراگرفته بود، به اين نتيجه رسيد كه، مصاف با امام علیه السلام هيچ وقت براي او منافع دنيوي نخواهد داشت؛ چون خون حسين به زودي گريبانگير عاملانش خواهد شد؛ پس وسوسههاي دنيوي فريب است. اما ياري حسين علیه السلام هم به معني شهادت است؛ درحالي كه او علاقهمند به زنده ماندن است… در نهايت، در محاسبه و جمع بين دين و دنيا به اين نتيجه ميرسد كه با فرار به موقع از كوفه و كنارهگيري و بيتفاوتي نسبت به دو طرف، حداقل منافع و زندگي و حيات خود را حفظ ميكند.
بدين جهت به هنگام دور شدن از كوفه، راه شمال غربي (راه مخالف مسیر حجاز) را انتخاب ميكند تا حتي با كاروان امام علیه السلام نیز مواجهه نشود. ولي امام علیه السلام كه در حال دور زدن منطقه كوفه از جنوب به سوي شمال است، در آخرين منزل خود قبل از كربلا، در قصر بني مقاتل با او رو به رو ميشود. يكي از ياران را نزد او ميفرستد تا عبيدالله به ديدارش بيايد؛ ولي او اعتنايي نميكند و امام علیه السلام خود به ديدارش آمده و او را با ياري ميخواند. اما او با بياعتنايي كامل، اسب و شمشيرش را به امام عرضه ميكند. امام علیه السلام ميفرمايند: «ما براي اسب و شمشير نيامدهايم و ياري خودت را ميخواهيم. اكنون كه از ما دريغ داري، ما را به اموال تو نيازي نيست…».
آرزوی پوشالی
او پسر سعد بن ابي وقاص، فاتح ايران و بنيانگذار و اولين والي شهر كوفه بود. اين امتيازهاي آقازاده بودن باعث شده بود در جواني جزء افراد و اشراف سرشناس كوفه گردد و هميشه به دنبال مقامي همانند مقام پدرش باشد. بدين جهت درطول حكومت بیست سالة معاويه، همواره خود را همراه ديگر اشراف شهر به والي اموي كوفه نزديك ميكرد تا شايد به آرزوي ديرينهاش، يعني دستيافتن به پست و مقامي برسد؛ ولي در دوران معاويه هيچگاه به او توجهي ويژه نشد.
با خلافت يزيد و موج زمامداري جوانان فاسد (يزيد، ابن زياد، عمرو بن سعيد بن عاص و …) در بحبوحة قيام حسيني و نزديك شدن امام به كوفه، كه خلافت اموي دنبال گزينهاي مناسب در داخل كوفه بود تا او را مصاف امام بفرستد، به عنوان بهترين و تنهاترين گزينه انتخاب ميگردد. زیرا:
- فرزند بنيانگذار و اولين والي شهر كوفه بود و نام پدرش را براي اكثريت مردم شهر يدك ميكشيد.
- مدعي رياست قبيله قريشي بني زهره در شهر كوفه بود.
- جزء گروه اشراف و خواص اجتماعي شهر بود.
- مدتها بود براي پست و مقام دست و پا ميزد.
- اگر او فرمانده لشكر ميشد، بسياري از مردم شهر را ميتوانست به دنبال خود بكشاند.
بدين جهت در يك بازي سياسي، ابتدا حكم مأموريت و امارت منطقه ري را به او ميدهند و ميگذارند به مدت چند روز، به همراه لشكر چند هزار نفری خود را آماده کند و آنگاه كه در آستانه راه افتادن به سوي آرزوي تاريخياش است، ناگهان پيش شرط امارت ري، يعني رفتن به كربلا را به او ميگويند.
او يك شب كاملاً بحراني را مهلت ميگيرد و مشاوراني را به مشورت ميخواند و تا صبح حساب و كتابهاي فراواني ميكند؛ ولي سرانجام نميتواند به جمع برسد و با اينكه ميداند مصائب و خطرات رويارويي با امام چيست، وسوسة تاريخي امارت بر او غلبه كرده و شعري ميخواند با آن اعتراف ميكند كه سر وجدان خود را كلاه ميگذارد. او در آن صبح تاريخي كه عازم كربلا بود چنين گفت: «ميگويند بهشتي و جهنمي هست؛ اگر باشد، باز ميگرديم و توبه ميكنيم!»[4]
نكتهها
نكته 1: محاسبة درست و تعيين ميزان سهم تأثير هركدام از دنيا و آخرت در زندگي فردي و اجتماعي ترديدها را كنار ميزند.
نكته 2: ولايتپذيري و تولي به ولايت، در ميزان معرفت نسبت به جبهة حق و باطل مؤثر است. تولّي ترديدها را كمرنگ و يا نابود ميكند.
نكته 3: تبری از دشمنان ولايت، آدمي را به سرچشمة ايمان، معنويت، تعبد و اخلاص نزديكتر كرده و يقين و اطمينان را در آدمي بارور ميسازد.
نقش دلبستگيها در گرايش به وليّ خدا
آدمي آفريدهاي آزاد و رهاست و دنيا پر از جذابيتهاي ريز و درشت ميباشد. نگاه انسان به دنيا و معنويت، نوع گرایش آدمي را نسبت به جذابيتها تعیين ميكند. نگاه افراطي به دنيا، دلبستگيها را تبديل به وابستگي مينمايد و وابستگي اسارتزا است. گاه كوچگترين مظاهر دنيوي همچون بتي دلفريب به آدمي رخ مينماياند؛ به گونهاي كه دلكندن از آن براي فريفتگان، سخت و جانكاه مينماياند. رويكردها و نوع گرايش به دنيا، جايگاه تاريخي انسانها را مشخص ميسازد.
دل سپردن به ولايت حق يا ولايت طاغوت از مصاديق رويكرد به دنيا است. آنان كه دنيا را ابزار حركت ميدانند، با آنانكه آرمانهاي خويش را به دنيا گره زدهاند بسيار متفاوتند. دنياگرایي گرايش به ولايت حق را تضعيف و گاه منكوب ميكند. حقمداري با منفعتمداري در تضاد است. منفعتگرايان در رودربايستي بين حق و منفعت، حق را فداي دلبستگيها و دلبستگيها مينمايند.
از شما جدا نمیشوم
او از مردم كوفه بود كه چون خبر قيام امام علیه السلام را شنيد، از كوفه راهي مكه شد و در آنجا عاشقانه به امام علیه السلام پيوست و همراهش به كربلا آمد. شب عاشورا امام علیه السلام يارانش را جمع كرد تا به آنها اتمام حجت نمايد؛ ولي همه ابراز وفاداري كردند؛ از جمله محمد بن بشير كه قسم ياد كرد لحظهاي امام علیه السلام را رها نخواهد كرد. ولي چون پاسي از شب گذشت، ناگهان يكي از فرزندانش از كوفه رسيد و خبر آورد كه فرزند ديگرش (پسر بزرگش) در ري اسير شده است و آنها درخواست اموالی براي آزادي او كردهاند و خانوادهاش اصرار كردهاند كه او برود. او به امام علیه السلام ميگويد: «درندگان مرا زنده زنده بخورند، اگر از شما جدا بشوم».
فرزندش متحير مانده كه چه كند، ولي پدر ميگويد: «من با حسين علیه السلام ميمانم و اكنون وظيفهاي مهمتر دارم». امام علیه السلام چون سخن و صلابت او را ميبيند، تعدادي جامة برد يماني ميآورد و به محمد ميدهد و ميفرمايد: «اينها را به فرزندت بسپار تا آنها را برده و فدية آزادي برادر خود كند» (آنها پنج جامه به قيمت هزار درهم بود).[5]
فرصت سوز
طرماح بن عدی از قبيله طَيّ بود كه ساكن در حومه كوفه بودند. او به مناسبت اول محرم براي تهيه آذوقة ساليانه به كوفه رفته و پس از دريافت و تهية آن، درحال بازگشت به قبيله بود كه در ميان راه با امام علیه السلام روبهرو ميشود. امام علیه السلام پس از خبرگيري از كوفه، او را به ياري فرا ميخواند؛ ولي او ميگويد: «من از كوفه براي اهل خود آذوقه و خواربار ميبرم؛ به من مهلتي بده تا آنها را به خانوادهام برسانم و آنگاه نزد شما بيايم!». امام علیه السلام ميفرمايد: «خداوند رحمتت كند؛ اگر خواستي بيايي بشتاب!».
پس من رفتم و آذوقه را رساندم؛ با خانواده و اطرافيانم وداع كردم و به سوي كربلا به راه افتادم. ولي در ميانة راه باخبر شدم كه حسين علیه السلام كشته شده است؛ پس منصرف شده و باز گشتم.[6]
او مصداق كسي است كه در تشخيص اولويتها و اهمّ و مهمها وارونه عمل ميكند و با بهانهجويي، وظايف و تكاليف خود را عقب مياندازد تا زمان نياز بگذرد و براي او عذری فراهم شود.[7]
نان به نرخ روز:
دلبستگي و وابستگي شَبَت بن ربعی تمیمی به زندگي دنيوياش چنان بود كه تمام تلاشها را براي حفظ و نگهداري زندگي اشرافياش ميكرد. جالب است كه در تمام اين سالها نميخواست رشد سياسي يا اقتصادي داشته باشد، بلكه هدفش نگهداري زندگي اشرافياش بود. نهايت تلاش او در 81 سال زندگی، همواره نان به نرخ روز خوردن بود؛ به گونهاي كه در شرح حال او به اختصار چنين نوشتهند:
«او يك سال قبل از بعثت متولد شد. در جوانياش كه مصادف با اواخر عمر پيامبر صلّی الله علیه و آله بود، مدتي اذانگوي سجاح (زني كه مدعي پيامبري بود و بعد با مسيلمه كذاب ازدواج كرد) بود. با حملة مسلمانان به آن پيامبران دروغين، او سريع اسلام آورد تا خود را نجات دهد و ساكن كوفه شد. در قيام مسلمانان عليه عثمان شركت كرد، اما با روي كار آمدن اميرالمؤمنين علیه السلام او هم همراه اشراف شهر نامهاي به امام علیه السلام مينويسد. او با آمدن ابن زياد، خانهنشين ميشود ولي تهديدها و تطميعهاي ابن زياد او را به قصر دارالاماره ميكشاند و در نهايت همراه هزار سرباز، راهي كربلا و جنگ با امام علیه السلام ميشود. بعدها موقتاً با نهضت توابين همراه ميشود، ولي دوباره از آنها جدا شده و به مختار ميپيوندد. با ضعيف شدن مختار، به دشمنانش ميپيوندد و در قتل مختار شركت ميكند و سرانجام در سال 67 ه.ق، در 81 سالگي در حالي كه به لشكريان مصعب بن زبير پيوسته و با مختار ميجنگيد كشته شد.[8]
نكتهها
نكته 1: جذابيتهاي دنيوي بهترين وسيله براي رشد و تعالي انسان است؛ به شرطي كه موجب دلبستگيها و وابستگيها نشود.
نكته 2: اگر دنيا موجب دلبستگي و وابستگي آدمي شد، بشر با تمام توان در خدمت محيط اطراف خود ميشود و براي حفظ دارايي و يا رشد آنها تن به هر كاري ميدهد.
نكته 3: دنياخواهي باعث فاصله افتادن بين مردم و امام ميشود و ادامه چنين وضعيتی موجب نهادينه شدن و عادّي شدن اين گسست خواهد شد.
نقش اجتماعي انسان در تقويت پيشوایي حق
خداوند آدمي را با استعدادهاي متفاوت خلق كرد. تفاوت در استعدادها و ظرفيتها زمينهساز زندگي اجتماعي انسانهاست. جايگاه اجتماعي انسان از طرق گوناگون و در قالبهاي مختلف فراهم ميشود؛ شهرت اجتماعي، رهبر و سرپرست بخشي از جامعه، مديريت يك وزارتخانه و… نوعي اعتبار و شأن اجتماعي است كه ممكن است نصیب برخي از افراد شود.
به فرمودة قرآن، همة اين تخصصها، اعتبارها و امتيازها نوعي نعمت خاص و ويژه است كه شكر آن لازم و كفر آن حرام است. شكر نعمت، يعني صرف اعتبارات اجتماعي در راه خير و ولايت حق و كفر آنها، یعنی صرف موقعيتهاي اجتماعي در مسير باطل و ولايت كفر.
ابوثمامه صائدي:
تخصص ابوثمامه صائدي در اسلحهشناسي بود؛ بدينجهت وقتي حضرت مسلم وارد كوفه شد و قرار شد كوفيان را آماده ورود امام و قيام نمايد، او را مسئول امور مالي و تهيه اسلحه نمود.
پس از شهادت حضرت مسلم علیه السلام و آشفتگي اوضاع در كوفه، او از بيراهه خود را به امام علیه السلام ميرساند و همراه امام به كربلا ميآيد. از برنامههاي او در كربلا، شناسايي و ارزيابي فرستادگان عمر سعد به نزد امام علیه السلام است؛ به گونهاي كه اولين قاصد عمر سعد را كه انساني بسيار پست و خطرناك بود را شناسايي كرد و براي ملاقات او با امام علیه السلام پيش شرطي گذاشت؛ اینکه ديدار امام علیه السلام بدون سلاح باشد و يا اينكه موقع ديدارش با امام، دست ابوثمامه بر قبضه شمشير او باشد. ولي آن قاصد جسور بيادب نپذيرفت و ابوثمامه او را برگرداند و عمر سعد ناچار شد يكي از افراد ظاهر الصلاح كوفه را به سوی امام علیه السلام بفرستد. آخرين تخصص او هم دانش به مواقيت نماز بود كه يادآوري نماز در ظهر عاشورا را به همراه داشت.[9]
فرزدق بن غالب
جواني بود با ذوق شاعري که ساكن كوفه بود. او در آن سالها به اعتبار اشعارش در كوفه و عراق و جهان اسلام شناخته شده بود؛ اگرچه اكثر اشعارش درباري يا هجو و مدح بود. اين درحالي بود كه شعر و شاعري در اعراب جايگاه ويژهاي داشت؛ به ويژه در جامعة باز گشته به جاهليت، یعنی دوره حاكميت معاويه. او در آغاز سفر امام به سوي عراق، درحاليكه همراه مادرش عازم حج است، با امام رو به رو ميشود و در برابر امام علیه السلام هم نظرات كارشناسانه فراواني ميدهد؛ ولي حاضر به ياريرساني به امام علیه السلام نميشود و راهي سفر حج خود ميشود!
حرمله بن كاهل اسد:
او تيراندازي ماهر در قبيله بني اسد و كمي گمنام در شهر كوفه است. او در جستجوي فرصتي طلايي است تا مهارت خود را به رخ ديگران بكشد و سرانجام اين فرصت طلايي را در كربلا مييابد و با نزديك شدن به عمر سعد و انجام مأموريتهاي ويژه، به بهترين وجه سعي ميكند پلههاي افتخار را ميانبُر بزند!
حميد بن مسلم
تخصصاش تاريخنگاري و رويدادنگاري است. او همراه لشكر عمر سعد ميشود تا تاريخ را آنگونه كه ابن زياد ميخواهد ثبت و روايت كند. در روز عاشورا، او يكي از نزديكترين افراد به صحنههاي حساس است تا گزارشاش دقيق و كامل و البته مطابق آنچه از او خواستهاند باشد؛ تا او هم بتواند مطابق تخصص خود پاداش خوبي بگيرد!
نكتهها
نكته 1: اعتبار اجتماعي، آدمي را جزء خواص جامعه قرار ميدهد. خواص جامعه داراي فرصتي طلایی جهت حركت دادن جامعه به سوي رشد هستند.
نكته 2: خواص به دلیل موقعيت تأثيرگذار اجتماعي، بر لبة تيز شمشير حركت ميكنند و چه بسا وسوسه، تهديد، تطميع و… دامهایی باشد كه اين گروه را به لغزش ميكشاند.
نكته 3: گاه خواص جامعه مردم را به سوي ولايت طاغوت سوق ميدهند.
نكته 4: رسالت تكتك انسانهاي فهميده، تبديل نمودن خود به خواص جامعه است تا پس از آن، نعمت تخصص و اعتبار خود را با تعهد و ايمان همراه سازند و زمينة تقويت رهبري و ولايت حق را فراهم نمايند.
[1]. ترجمه الامام الحسين علیه السلام، تاریخ ابن عساکر، ص 157
[2]. استیعاب، جلد 2، صفحه 480
[3] . تاریخ طبری ج3، ص 277
[4] . وارثان عاشورا، صفايي، ص274
[5]. ترجمه الامام الحسين علیه السلام، تاریخ ابن عساکر، ص 154
[6]. تاریخ طبری ج3، ص 308
[7]. وارثان عاشورا، صفايي، ص 276
[8]. التهذيب، ج 1، ص 332
[9]. ابصار المبين، شرح حال ابوثمامه صائدي