مرکز مطالعات راهبردی آینده‌سازان - تولید محتوای دانش‌آموزی

يكى از موضوعاتى كه در بحث و رسالت انبيا بايد مورد توجه قرار گيرد، بحث روش‌های تبليغ رسالت است. يعنى بايد بررسى كرد كه انبيا از چه راه و روش‌هايى براى پيشبرد اهداف خود استفاده می‌كردند. در واقع اين مسأله بيانگر عوامل موفقيت آن‌هاست. اگر آن‌ها از روش‌های صحيح استفاده نمی‌كردند، هرگز پيامشان تداوم پيدا نمی‌كرد. اگر راه و روش ابلاغ رسالت درست نمی‌بود، اثرى از آن همه ايثارها در طول تاريخ يافت نمی‌شد.

ابتدا بايد گفته شود يك روح كلى بر دعوت انبيا حاكم بود و آن اين كه تبليغ انبيا يك تأثير درونى داشت؛ يعنى به گونه‌ای بود كه افراد از درون به سوى آرمان‌هاى توحيدى به حركت در می‌آمدند. و ديگر این‌که آن‌ها از هر فرصتى براى اين امر استفاده كرده و در راه تبليغ دين در مقابل هر شكلى ايستادگى می‌كردند. اين روح حاكم بر دعوت بود، اما در اين راه، آن‌ها از شيوه‌هایى خاص نيز بهره می‌گرفتند.

ما در اين‌جا به راه و روش‌هايى كه آن‌ها در ابلاغ رسالت خود به كار می‌گرفتند، اشاره می‌كنيم.

  1. بشارت و انذار

يكى از روش‌های انبيا در تبليغ وحى، استفاده از «بشارت» و «انذار» بوده است. بشارت دادن يعنى اميدوار كردن، انسان را نسبت به آينده خوش‌بين و او را تشويق به كارهاى مثبت كردن. انذار يعنى اعلام خطر كردن و ترساندن. در انذار خطرها و ناگواري‌هاى آينده براى انسان تشريح می‌شود، تا مراقب اعمال و رفتار خود باشد.

انبيا هم بشارت می‌دادند و هم انذار می‌كردند. قرآن كريم می‌گويد كه ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم، مگر این‌که مردم را هم بشارت می‌داد و هم انذار می‌كرد:

«وَمَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ»؛ و ما پيامبران را نفرستاديم، مگر این‌که هم بشارت دهنده باشند و هم بيم دهنده. (كهف، 56)

«فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ»؛ خداوند انبيا را براى بشارت دادن و انذار كردن برانگيخت. (بقره، 213)

انبيا، هم مردم را به غفران و مغفرت الهى بشارت می‌دادند و هم آن‌ها را از غضب الهى می‌ترساندند. آن‌ها به مردم اين اميد را می‌دادند كه اگر در مسير خدا حركت كنند، در بهشت جاودان ساکن شده و از نعمت‌هاى هميشگى آن برخوردار خواهند شد. همچنين آنان را از عذاب دردناكى كه نصيب كافران و طاغيان خواهد گردید، می‌ترساندند:

«و بر الَّذِينَ آمَنُوا و َعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ  جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِها الْأَنْهَارُ»؛ (اى پيامبر!) به كسانى كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده‌اند، بشارت ده كه براى آن‌ها بهشت‌هايى است كه از زير درخت‌هاى آن نهرهايى جارى است. (بقره، 25)

«وَبَشِّرِ الَّذِينَ  كَفَرُوا بِعَذَابٍ أَلِيمٍ»؛ (اى پيامبر!) كسانى را كه كافر شده‌اند، به عذاب دردناك بشارت ده. (توبه، 3)

بشارت و انذارهاى انبيا بر دو قسم بود:

الف. بشارت و انذارهاى دنيوى؛

ب. بشارت و انذارهاى اخروى.

در آيات بسيارى به بشارت‌ها و انذارهاى دنيوى انبيا اشاره شده است. در اين دسته آيات، اين مطلب مورد توجه قرار گرفته است كه اگر انسان‌ها دعوت پيامبران را بپذيرند، از نعمت‌هاى دنيوى برخوردار می‌شوند و اگر نپذيرند، از يك سلسله عذاب‌هاى دنيوى برخوردار خواهند شد. براى نمونه، حضرت نوح پيامبر به قوم خود چنين ‌فرمودند:

«فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّاراً يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُم مِدْرَاراً وَيُمْدِدْكُم بِأَمْوَالٍ وَبَنِينَ وَيَجْعَل لَكُمْ جَنَّاتٍ وَيَجْعَل لَكُمْ أَنْهَاراً»؛ من به مردم گفتم: از پروردگارتان طلب بخشش كنيد، او آمرزنده‌ی گناهان است. (خداوند) ابرهاى باران‌زا را به سوى شما می‌فرستد و شما را با ثروت‌ها و فرزندان كمك می‌كند و باغ‌ها و جويبارها را در اختيار شما قرار مى‌دهد. (نوح، 10 ـ 12)

پيامبران، مردم را از عذاب‌هاى دنيوى نيز كه نصيب مجرمان می‌شد، بيم می‌دادند، اما متأسفانه بسيارى از آن‌ها نمى‌پذيرفتند و عذاب‌هاى دنيوى بر آن‌ها نازل می‌شد. در اين زمينه، آيات بسيارى در مورد هلاكت اقوام نوح و لوط و صالح و شعيب و ساير انبيا داريم. براى نمونه، حضرت شعيب(ع) به قوم خود چنين فرمودند:

«وَيَا قَوْمِ لاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شِقَاقِي أَن يُصِيبَكُم مِثْلُ مَا أَصَابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ  قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صَالِحٍ وَمَا قَوْمُ لُوطٍ مِنكُم بِبَعِيدٍ»؛ اى قوم! مبادا دشمنى با من موجب شود تا آنچه به قوم نوح و هود و صالح رسيد، نصيب شما شود، و قوم لوط از شما دور نيستند.(هود، 89)

بشارت و انذارهاى اخروى نيز كه انبيا به قوم خود می‌دادند، در آيات بسيارى آمده است.

انبيا با نقل تاريخ امت‌هاى گذشته ـ كه بر اثر ظلم و ستم، فسق و فجور، كفران نعمت، تفرقه و پيمان شكنى و كبر و غرور به هلاكت رسيده بودند ـ مردم را از دست زدن به چنين اعمالى سخت می‌ترساندند و به آن‌ها تفهيم می‌كردند كه اگر در مسير ضد ارزش‌ها حرکت کنند، هر آينه مورد غضب الهى قرار می‌گیرند و نابود خواهند شد؛ و در مقابل، اگر به فرامين الهى گوش فرا دهند و دستورات وحى را اجرا نمايند، از رشد و تعالى فردى و اجتماعى برخوردار خواهند گردید.

  1. تكيه بر مردم

يكى از ويژگي‌هاى دعوت انبيا، تكيه‌ی آن‌ها بر مردم بود. انبيا در تبليغ و ارشاد خود، نيروهاى مردم را ناديده نمی‌گرفتند. كوشش آن‌ها اين بود كه مردم خود بجوشند و خود قيام كنند. آن‌ها می‌خواستند كه مردم خود به حركت درآيند، نه آن كه همواره ديگران آن‌ها را به حركت درآورند. براى برپايى قسط و عدل در جامعه، از مردم استفاده می‌كردند و به نيروهاى عظيم پيروان خود بى‌اعتنا نبودند. آن‌ها در اين تلاش بودند كه نيروهاى نهفته‌ی مردم را بيدار سازند، تا مردم، خود در جهت برپايى يك جامعه‌ی توحيدى حركت كنند:

«لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ»؛ ما رسولان خود را با معجزاتى آشكار فرستاديم و بر آن‌ها كتاب و ميزان را نازل كرديم، تا مردم براى برپايى عدالت قيام كنند.(حديد، 25)

این آيه می‌گويد كه انبيا كوشش داشتند كه مردم، خود قيام به قسط و عدل كنند. (ليقوم الناس بالقسط).

  1. تذكر

يكى از روش‌هايى كه انبيا به مدد آن، انسان‌ها را به سرحد رشد و كمال می‌رساندند، تذكر بود.

تذكر به معنى يادآورى است، و آگاه كردن انسان از فطرتش تذكر ناميده می‌شود.

می‌دانيم كه انسان موجودى است كه از فطرت الهى برخوردار است. انسان موجودى بدون تعين و ماهيت نيست، بلكه داراى امور فطرى بسيار است. فطرياتى دارد كه گاه موجب غفلت و فراموشى قرار می‌گيرد؛ از خود غافل می‌شود؛ خدا را به فراموشى می‌سپارد؛ هدف حيات خود را ناديده می‌گيرد؛ به سعادت و رستگارى خود بی‌توجه می‌شود؛ راه و مسير رشد خويش را از ياد می‌برد؛ مرگ را ناديده می‌گيرد؛ و به طور كلى نسبت به رشد و كمال خويش بی‌اعتنا می‌گردد.

براى این‌که بتوان انسان را از خواب غفلت بيدار كرد و او را در مسير رشد آورد، قرآن می‌گويد که بايد به او تذكر داد؛ يعنى فطرت خفته‌ی او را بيدار ساخت و خدا، قيامت، هدف حيات، نظارت خداوندى، مسير رشد و… را به ياد او آورد.

به وسيله‌ی تذكر می‌توان پرده‌های غفلت و فراموشى را ـ كه چونان گرد و غبارى بر روى فطرت انسانى نشسته است و نمی‌گذارد در مسير رشد قرار گيرد ـ كنار زد و او را با خود آگاهى فطرى به سوى رشد و كمال كشاند.

مسأله‌ی تذكر، آن‌ چنان اهميت دارد كه قرآن آن را يكى از وظايف انبيا دانسته است. انبيا به مدد تذكر توانستند فطرت‌هاى خفته‌ی انسان‌ها را بيدار و آن‌ها را به سوى هدف والای حيات رهسپار سازند:

«فَذَكِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَكِّرٌ لَسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ»؛ يادآورى كن؛ تو فقط تذكر دهنده هستى و بر آن‌ها سيطره ندارى. (غاشيه، 21 ـ 22)

«وَذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرَى تَنفَعُ الْمُؤْمِنِينَ»؛ يادآورى كن؛ آن‌ها كه اهل ايمان هستند، از يادآورى من بهره می‌برند. (ذاريات، 55)

انبياى عظام پس از دعوت انسان به يكتا پرستى، نعمت‌هاى الهى را به ياد آن‌ها می‌آوردند؛ چرا كه با ذكر نعمت‌هاى الهى، می‌توان فطرت خفته‌ی انسان‌ها را بيدار ساخت و آن‌ها را متوجه مبدأ متعال كرد. حضرت هود به قوم خود چنين فرمودند:

«فَاذْكُرُوا آلاَءَ اللّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»؛ نعمت‌هاى الهى را به ياد آوريد؛ باشد تا رستگار شويد.(اعراف، 69)

پيامبران در چند زمينه به مردم تذكر می‌دادند:

الف. نعمت‌هاى مادى و معنوى و دنيوى و اخروى؛

ب. نعمت وجود انبيا؛

ج. عذاب‌هاى الهى؛

د. سرگذشت تبهكاران.

قرآن كريم در سوره‌ی انبيا، به اين مسأله اشاره می‌كند كه: حضرت ابراهيم(ع) به وسيله‌ی يادآورى و بحث و گفت‌وگو با قوم خود، آن‌ها را به سوى فطرت توحيديشان باز می‌گرداند. تذكر ابراهيم(ع) آن چنان مفيد واقع می‌شود كه هر يك بر اثر تنبه و بيدارى، به خود می‌گويند كه تو چقدر ظالم هستى:

«فَرَجَعُوا إِلَى أَنفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أَنتُمُ الظَّالِمُونَ»؛ پس به خويشتن خويش بازگشتند و گفتند: شما خود ستمگريد. (انبياء، 64)

نكته‌ی مهم اين‌جاست كه انبيا تنها با زبان به مردم تذكر نمی‌دادند، بلكه اعمال و رفتار و شيوه‌ی زيستن آن‌ها نيز تذكر بود. و اگر جز اين بود ـ يعنى اعمال و كردار آن‌ها نمودار آيينشان نبود ـ هرگز نمی‌توانستند با يادآورى زبانى، مردم را به سرمنزل مقصود برسانند.

  1. دعوت بر اساس بيّنه

انبیا در ابلاغ رسالت خود از بيّنه استفاده می‌كردند؛ يعنى در شيوه‌ی تبليغ خود از دلايل واضح و آشكار بهره می‌بردند. آن‌ها مردم را بر اساس عقل و منطق به آيين خود دعوت می‌نمودند. آن‌ها در برخورد با كفار، هم براى حقانيت دعوت خود استدلال می‌كردند و هم از آن‌ها دليل و برهان می‌خواستند:

«لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ»؛ ما رسولان خود را همراه با حجت‌هاى آشكار فرستاديم. (حديد، 25)

حضرت صالح (ع) نيز به قوم خود فرمودند كه دليلى آشكار و واضح براى نبوت خود دارم:

«قَدْ جَاءَتْكُمْ بَيِّنَة مِنْ رَبَّكُمْ هذِهِ نَاقَة اللّهِ لَكُمْ»؛ (صالح گفت): دليل آشكارى از سوى پروردگارتان آمده است؛ و اين ناقه دليلى براى شماست. (اعراف، 73)

حضرت يوسف (ع) نيز با دليل واضح و آشكار به سوى قوم خود آمده بودند:

«وَلَقَدْ جَاءَكُمْ يُوسُفُ مِن قَبْلُ بِالْبَيِّنَاتِ»؛ يوسف از قبل با دلايل آشكار پيش شما آمده بود.(مؤمن، 34)

حضرت موسى(ع) نيز در برخورد با فرعون، پس از آن كه رسالت خود را اعلام کرده، به او فرمودند كه من از جانب پروردگارم همراه با دليل و برهان آمده‌ام:

«وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ وَضِيَاءً وَذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ»؛ به موسى و هارون فرقان را داديم، كه براى اهل تقوا مايه‌ی روشنى و يادآورى است. (انبياء، 48)

حضرت رسول اكرم(ص) نيز به پيروان خود می‌فرمودند كه من همراه با دليل و برهان نزد شما آمده‌ام:

«قُلْ إِنِّي عَلَى  بَيِّنَة مِن رَبِّي وَكَذَّبْتُم بِهِ»؛ بگو: من (براى رسالت خودم) دليل آشكارى از جانب پروردگار دارم و شما آن را دروغ پنداشته‌ايد. (انعام، 57)

بينات انبيا، هم شامل معجزات آن‌ها بود و هم شامل دلايل منطقى و بشارت‌هاى آشكار آن‌ها. آنان غير از ارایه‌ی معجزات، با كافران به بحث و گفت‌وگو می‌نشستند و از آن‌ها می‌خواستند كه با آزادى انديشه و تفكر، سخن آنان را بپذيرند و همچنين از آن‌ها می‌خواستند كه اگر براى عقايد باطل خود دليل و برهانى دارند، ارایه دهند. رسول اكرم(ص) از مشركان می‌خواستند كه دليل ارایه دهند:

«قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنتُمْ صَادِقِينَ»؛ بگو: اگر راست می‌گوييد (براى عقايد خود) دليل ارایه دهيد.(بقره، 111)

در آيات قرآنى از استدلال‌هاى انبيا سخن به ميان آمده است. استدلال حضرت ابراهيم(ع) با بت‌پرستان كه در سوره‌ی انعام آمده است و در آن از طلوع و غروب خورشيد و ماه به نفى بت‌پرستى می‌پردازند، نمونه‌ای از استدلال‌هاى عقلى انبيا است. همچنين آيه‌ی زير كه در آن حضرت ابراهيم(ع) براى نفى بت‌پرستی، استدلال ساده‌ای ارایه می‌دهند. در اين استدلال، حضرت ابراهيم(ع) روى اين نكته تأكيد دارند كه چون بت‌ها نفع و ضررى براى شما ندارند، پس قابل پرستش نيستند:

«أَفَتَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَالاَ يَنفَعُكُمْ شَيْئاً وَلاَ يَضُرُّكُم أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ»؛ آيا جز خدا (موجوداتى) را می‌پرستيد كه نسبت به شما سود و زيانى ندارند. اف بر شما و معبودانى كه می‌پرستيد؟ چرا نمی‌انديشيد؟ (انبياء، 66 ـ 67)

خلاصه آن كه دعوت انبيا همواره توأم با بصيرت و آگاهى بود؛ يعنى مردم را از طريق آگاه ساختن به آيين خويش دعوت می‌كردند، نه آن كه با تحميق و تخدير، آن‌ها را وادار به پذيرش عقيده‌ی خاصى نمايند:

«أَدْعُوا إِلَى اللَّهِ  عَلَى بَصِيرَة أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِي»؛ من و پيروانم مردم را از روى آگاهى و بينايى به سوى خدا دعوت می‌كنيم. (يوسف، 108)

  1. حكمت، موعظه و مجادله

انبیا براى تبليغ آيين خود، از سه روش استفاده می‌كردند. اين سه روش عبارتند از: حكمت، پند و اندرز نيكو، و مجادله‌ی بسيار نيكو.

«ادْعُ إِلَى سَبِيلِ  رَبِّكَ بِالْحِكْمَة وَالْمَوْعِظَة الْحَسَنَة وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»؛ با حكمت و اندرز نيكو به سوى راه پروردگارت دعوت كن و با آن‌ها (مخالفان) به روشى كه نيكوتر است، مجادله كن. (نحل، 125)

(قدس) حكمت: سخن متقن و محكم كه قابل شك و ترديد نبوده، بلکه بر اساس دليل و برهان باشد، حكمت ناميده می‌شود. آيه‌ی فوق می‌گويد كه مردم را به وسيله‌ی دليل و برهان به سوى پروردگارت هدايت كن.

(رض) موعظه‌ی نيكو: سخنى است كه دل را نرم می‌سازد، رقت قلب ايجاد می‌كند، انسان را تسكين می‌دهد، آدمی ‌را از هوا و هوس‌هاى نفسانى آگاه ساخته و او را بر آن می‌دارد تا با آن‌ها به مبارزه برخيزد. موعظه، دل را از كدورت‌ها تهى می‌سازد و به آن صفا و پاكى می‌بخشد. موعظه می‌تواند زنگارها را از فطرت انسان دور کند و آدمی‌ را به خود آورد و او را ناگزير از اصلاح خويش سازد. در اين روش، از عواطف و احساسات استفاده می‌گردد؛ در حالى كه در روش اول، از عقل و انديشه مدد گرفته می‌شود. به بيان ديگر، موعظه جنبه‌ی عاطفى دارد و حكمت جنبه‌ی عقلى.

قرآن كريم، موعظه‌ای را مفيد می‌داند كه حسنه باشد؛ يعنى موعظه‌ای كه بتواند منشأ اثر واقع شود. چنين موعظه‌ای از شرايطى چند برخوردار است، كه از آن جمله اين است كه: گوينده خود به آنچه كه می‌گويد، عمل كند؛ موعظه كننده، واعظ غير متعظ نباشد؛ گوينده سخنى را كه بر زبان جارى می‌سازد، خود به آن ايمان داشته باشد و اثر آن در اعمال و رفتارش مشاهده شود. آن موعظه‌ای می‌تواند بر فرد تأثير گذارد و وى را دگرگون سازد، كه در خلق و خوى و اعمال و رفتار گوينده‌ی آن متجلى باشد. در اين جا از نمونه‌های بسيارى می‌توان سخن گفت؛ از جمله می‌توان از برخورد موسى و هارون با فرعون مثال آورد، كه در آن از روش‌های فوق، استفاده شده است؛ به اين بيان كه خداوند به موسى و هارون دستور می‌دهد تا نزد فرعون رفته، به او بگويند كه ما فرستادگان پروردگار تو هستيم:

«فَأْتِيَاهُ فَقُولا إِنَّا رَسُولاَ رَبِّكَ  فَأَرْسِل مَعَنَا بَني إِسْرائِيلَ وَلاَ تُعَذِّبْهُمْ»؛ به سراغ او برويد و بگوييد: ما فرستاده‌های پروردگار تو هستيم، پس بنى‌اسرائيل را بفرست و آن‌ها را اذيت و آزار نكن. (طه، 47)

طبق آيه‌ی فوق، خداوند می‌گويد كه به فرعون بگوييد: ما از سوى «پروردگار تو» آمده‌ايم. موسى و هارون نمی‌گويند كه از سوى پروردگار خودمان آمده‌ايم؛ چرا كه می‌خواهند از يك سو عواطف او را تحريك كنند و از سوى ديگر، به صورت كنايه به او بفهمانند كه ربوبيت فقط از آن خداست و تو هيچ‌گاه رب نيستى. همچنين به فرعون گوشزد می‌نمایند كه بنى‌اسرائيل را شكنجه نكن. پس از آن اشاره به اين نكته می‌كنند كه ما سخن بدون دليل را بر زبان جارى نمی‌سازيم، بلكه آنچه كه می‌گوييم، بر اساس دليل و برهان است و تو نيز بايد به حكم عقل آن را بپذيرى:

«قَدْ جِئْناكَ  بِآيَة مِّن رَّبِّكَ»؛ ما نشانه‌ی روشنى از سوى پروردگار تو آورده‌ايم. (طه، 47)

سپس موسى و هارون اين نكته را گوشزد می‌كنند كه سلامت و آسايش در دو جهان، از آن كسانى است كه هدايت الهى را بپذيرند، نه آن‌هايى كه با فرامين خدا به مبارزه برمی‌خيزند:

«وَالسَّلاَمُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى»؛ و سلام و درود بر كسى باد كه از هدايت الهى پيروى می‌كند.(طه، 47)

سرانجام آن‌ها او را چنين موعظه می‌كنند كه اگر از دعوت الهى سر باز زند، عذاب خداوندى دامانگير او خواهد شد:

«إِنَّا قَدْ أُوحِيَ إِلَيْنَا أَنَّ الْعَذَابَ  عَلَى مَن كَذَّبَ وَتَوَلَّى»؛ همانا بر ما وحى شده است كه عذاب نصيب كسى خواهد شد كه (آيات الهى را) تكذيب كند و از آن‌ها سرپيچى نمايد.(طه، 48)

دقت در آيه‌ی فوق، نشان می‌دهد كه آن‌ها مستقيماً فرعون را خطاب نمی‌كنند؛ يعنى نمی‌گويند ‌ای فرعون! اگر تو سخنان ما را نپذيرى، گرفتار عذاب خواهى شد، بلكه غير مستقيم و كلى با او سخن می‌گويند؛ به طورى كه هر مخالفى را شامل می‌شود؛ خواه فرعون باشد و خواه غير او. در ضمن، براى این‌که او گمان نكند كه اين نظر موسى و يا هارون است، می‌گويند بر ما وحى شده است. (اوحى الينا)؛ يعنى اين سخنى را كه ما می‌گوييم، از جانب پروردگار است، نه از جانب خودمان.

(س) مجادله:

راغب ـ لغت شناس معروف ـ سخن گفتن از طريق نزاع و غلبه‌جويى را جدال می‌گويد. روش مجادله در موردى به كار می‌رود كه فرد مقابل نمی‌خواهد سخن حق را بپذيرد، بلكه از خود عناد و لجاجت نشان می‌دهد و می‌كوشد تا حرف باطل خود را بقبولاند.

قرآن كريم، مجادله‌ی حسنى را می‌پذيرد و آن را يكى از روش‌های رشد و هدايت به شمار می‌آورد. آيه‌ی ذیل، صفت احسن (نيكوتر) را در مورد مجادله به كار می‌برد؛ يعنى به هنگام جدال بايد رعايت ادب را كرد، سخن زشت را بر زبان جارى نساخت، به طرف مقابل خود اهانت نكرد، هيچ گاه دروغ نگفت و از خدعه و نيرنگ استفاده نكرد، و به عبارت ديگر از مسير حق خارج نشد:

«وَلاَ تُجَادِلُوا أَهْلَ الْكِتَابِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»؛ با اهل كتاب، جز با روشى كه نيكوتر است، مجادله نكنيد. (عنكبوت، 46)

(ره) تبليغ بدون مزد

يكى ديگر از روش‌های دعوت انبيا، اين بود كه در برابر كارى كه انجام می‌دادند، هيچ‌گاه از مردم اجر و مزدى نمی‌خواستند. آن‌ها از مردم نه مال و ثروت می‌خواستند، و نه جاه و مقام. آنان بدون هيچ گونه چشمداشتى به تبليغ روش‌های الهى می‌پرداختند؛ چنان كه قرآن كريم از زبان حضرت نوح(ع) ـ خطاب به قوم خود ـ نقل می‌كند:

«يَاقَوْمِ لاَ أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى الَّذِي فَطَرَني أَفَلاَ تَعْقِلُونَ»؛ اى قوم من! از شما اجرى نمی‌خواهم. اجر من بر عهده‌ی كسى است كه مرا آفريده است. آيا نمی‌فهميد؟ (هود، 51)

قرآن كريم حدود هفده بار نخواستن انبيا را مطرح نموده؛ از جمله در سوره‌ی شعراء از زبان نوح(ع)، هود(ع)، صالح (ع)، لوط(ع) و شعيب(ع) اين مطلب را نقل كرده است:

«وَمَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ  مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى رَبِّ الْعَالَمِينَ»؛ من از شما هيچ مزدى نمی‌خواهم. اجر من تنها بر عهده‌ی پروردگار جهانيان است.(شعراء، 109 و 127 و 145)

(قدس) برخورد صحيح

يكى ديگر از نكاتى كه انبيا براى رشد و هدايت انسان‌ها در نظر داشتند، طرز برخورد صحيح آن‌ها بود.

اساساً هنگامی ‌می‌توان افراد را در مسير رشد و هدايت قرار داد كه با آن‌ها به گونه‌ای صحيح برخورد شود. هرگز برخوردى نادرست نمی‌تواند موجبات رشد فرد را فراهم آورد. چه بسيار برخوردهايى كه فرد را نه تنها در جهت رشد قرار نمی‌دهد، بلكه حتى از مسير رشد نيز خارج می‌سازد.

انبیا در برخوردهاى خود از سخنانى نيكو، لحنى ملايم و رويى گشاده استفاده می‌كردند؛ از اهانت كردن خوددارى می‌نمودند؛ و عواطف و احساسات طرف مقابل را جريحه‌دار نمی‌ساختند. برخورد آن‌ها به گونه‌ای بود كه صفا و صميميت و خلوص و پاكى در آن مشاهده می‌شد، نه تخريب و سرکوب در لباس اصلاح.

در برخوردى كه بنا بود ميان موسى(ع) و برادرش هارون با فرعون اتفاق افتد، خداوند از قبل به آن‌ها دستور داد كه با او به نرمی ‌سخن بگوييد؛ چرا كه در اين صورت يا سخن نرم و ملايم شما را كه همراه با دلايل عقلى و منطقى است، از جان و دل می‌پذيرد و يا این‌که از ترس مجازات الهى، سر تسليم فرود آورده، آيين حق را می‌پذيرد:

«اذْهَبَا إِلَى فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغَى فَقُولاَ لَهُ  قَوْلاً لَّيِّناً لَّعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشَى»؛ برويد به سوى فرعون كه طغيان كرده است. با او به نرمی ‌سخن بگوييد؛ شايد متذكر شود يا خشيت پيدا كند. (طه، 43 ـ 44)

برخورد صحيح از آن چنان اهميتی در تبليغ انبيا برخوردار بود، كه خداوند به رسول اكرم(ص) می‌فرمايد اگر بدخوى و سخت دل بودى، مردم از كنار تو پراكنده می‌شدند:

«فَبِمَا رَحْمَة مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»؛ (اى پيامبر!) به سبب رحمت خداست كه نسبت به آن‌ها نرم خوى شدى و اگر تندخوى و سخت دل می‌بودى، از اطراف تو پراكنده می‌گشتند. (آل عمران، 159)

سيره‌ی پيامبر بزرگوار اسلام(ص) پر از برخوردهاى صحيحى است كه منشأ هدايت مردم و تأثير كلام ایشان شده‌اند.

(ص) دعوت آزادانه

انبیا در تبليغ آيين خود، هيچ گاه كسى را مجبور به پذيرفتن دعوت الهى نمی‌كردند، بلکه همواره فرصت انديشيدن و انتخاب راه را براى انسان‌ها فراهم می‌آوردند:

«فَاعْلَمُوا أَنَّمَا عَلَى رَسُولِنَا الْبَلاَغُ الْمُبِينُ»؛ آگاه باشيد كه (وظيفه‌ی) فرستاده‌ی ما فقط ابلاغ آشكار است. (مائده، 92)

اگر آن‌ها می‌خواستند افراد را با اجبار به آيين حق دعوت كنند، آن همه رنج و اندوه را تحمل نمی‌نمودند و هرگز برای آن‌ها بيش از حد خود را ناراحت و نگران نمی‌كردند و از اين‌ها گذشته، اگر اجبار در كار بود، هرگز پيروانى بی‌شمار در طول تاريخ نمی‌یافتند؛ آن هم پيروانى كه در راه آرمان‌هاى اصيل مكتب خويش، گاه جان خويش را نثار می‌كردند.

(ع) سادگى در سخن و پرهيز از تكلف

انبیا در تبليغ آيين خود، اولاً، به زبان قوم خود سخن می‌گفتند و ثانياً، از تكلف پرهيز داشتند. هيچ پيامبرى مبعوث نمی‌شد، مگر آن كه به زبان قوم خود سخن می‌گفت. حتى اگر پيامبرى مانند لوط اهل سرزمين ديگرى بود، با زبان قوم لوط با آن‌ها سخن می‌گفت. به عبارت ديگر، هر پيامبرى با زبان نخستين قومی‌ كه به سوى آن‌ها مبعوث شده بود، سخن می‌گفت؛ حتى كتاب آسمانى وى نيز به همان زبان نازل می‌شد:

« وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ  قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ»؛ ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم، مگر به زبان قومش، تا (احكام الهى را) براى آن‌ها بيان كند.(ابراهيم، 4)

پيامبران از اين جهت به زبان قوم خود با آن‌ها سخن می‌گفتند که آن‌ها بتوانند مقاصد وحى را درك كنند. آنان هرگز از طريق غير عادى مردم را هدايت نمی‌كردند، بلكه از طريق روشنگرى و تبيين احكام ـ آن هم به زبان رايج ـ مردم را راهنمايى و ارشاد می‌نمودند.

همچنين پيامبران در بيان احكام الهى، هیچ‌گاه سادگى در بيان را ناديده نمی‌گرفتند. آن‌ها با بيانى عارى از تكلف و پيچيدگى با مردم سخن می‌گفتند؛ به گونه‌ای كه هم افراد بی‌سواد و ناآگاه آن را درك می‌كردند و هم افراد باسواد و آگاه. آنان به گونه‌ای سخن می‌گفتند كه حتى قرن‌ها پس از آن‌ها، هم افراد عادى سخن را درك می‌كردند و هم فلاسفه و دانشمندان. در هر عصر و زمانى نيز همه‌ی افراد به اندازه‌ی ظرفيت خود از سخن آنان بهره می‌گيرند. از همين جاست كه قرآن كريم پيام انبيا را با صفت مبين يعنى روشن و آشكار توصيف می‌كند:

«فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ إِلَّا الْبَلاَغُ الْمُبِينُ»؛ آيا پيامبران وظيفه‌ای جز ابلاغ روشن و آشكار دارند؟ (نحل، 35)

در احاديث هم آمده است كه پيامبران به اندازه‌ی عقول مردم، و با هر كس به اندازه‌ی ظرفيت علمی ‌و ادراكي‌اش سخن می‌گفتند: «نحن معاشر الانبیا امرنا ان نكلم الناس علي قدر عقولهم».(1)

پی‌نوشت:

  1. تحف العقول، ص 36.
🏠 صفحه اصلی
🏠 صفحه اصلی