اهمیت نگرش انسان در شرایط فتنه
«جریانشناسی فتنه» قسمت دوم
انسانی که حوادث روزگارش را بهخوبي ببيند، میتواند خوب تصميم بگيرد و درست برخورد كند؛ چه در عرصه زندگي فردي و چه در عرصه زندگي اجتماعي. اما گاهی وضعیتی پيش ميآيد كه ديدن سخت ميشود، به اين موقعيت، فتنه ميگوییم. انسانها در موقعيتهاي فتنهخيز، در ابعاد مختلف آن دچار خطاي ديد ميشوند. آنچه را كه بايد ببينند، نميبينند و بر اساس خطاي ديدشان سخن ميگويند، تصميم ميگيرند و اقدام ميكنند. مثل رانندهاي كه در فضاي مهآلود يا پربرف و بوران حركت ميكند، گاهي اشتباه تصمیم میگیرد؛ چون نتوانسته خوب ببيند. اما اگر از چراغ مهشكن استفاده كند، تجهيزات کامل داشته باشد، با امكانات خوب حركت كند، در وضعیت خيلي سخت نیز ميتواند هرچند آهستهتر و دیرتر، به مقصد خود برسد.
تأثیر تاریخ در آشکار نمودن عقبهی فتنه
قبلاً به برخي موقعيتهاي فتنهانگيز كه اسلام پشت سر گذاشته، مانند زمان اميرالمؤمنين، زمان امام مجتبي، زمان امام حسين و همچنین زمان حضرت رضا (عليهم السلام) اشاره کردیم تا ذهن ما قدری نسبت به این قضیه فعالتر شود و بيشتر با جريانشناسي فتنه آشنا شويم تا بتوانيم بهتر ببينيم.
خوبي تاريخ اين است كه عقبه فتنه را خوب به ما نشان ميدهد. به این قضیه نیز اشاره کردم که وقتي زينب كبري (سلام الله علیها) روز يازدهم، يا بعدازظهر روز دهم به وقایعی که بعد از شهادت و بر اثر شهادت امام حسين (سلام الله علیه) اتفاق افتاد اشاره میکند، ميگوید: «الْیَوْمَ مَاتَ جَدِّی رَسُولُ اللَّهِ؛ امروز جدم رسول الله فوت كرد». سپس به برادر ابراز محبت ميكند و ميگويد: «پدرم فداي كسي كه ميراث او را روز دوشنبه، به تاراج بردند».[1] حال آنکه عاشورا، جمعه بود و سقیفه، دوشنبه بود.
پس نگاه دقيق به تاريخ میتواند خیلی خوب عقبه حوادث را به ما نشان دهد. البته اينكه ما با چه مؤلفهها و شاخصههايي وارد شويم و از تاریخ استفاده كنيم، كار ديگري است كه بايد متخصصين بگويند تا در استفاده از تاريخ دچار افراط و تفريط نشويم. چون فقط ما نيستيم که از تاريخ استفاده ميكنيم. جبهه معارض هم ممكن است به همين صورت از تاريخ استفاده كند. چگونگی استفاده از تاريخ، بحث ديگري است که در جاي ديگر بايد به آن اشاره كنيم.
امير مؤمنان علي (سلام الله علیه) در نامهی 31 نهجالبلاغه به امام حسن (سلام الله علیه) ميفرمايد: «پسرم تاريخ گذشتگان را چنان بخوان و در احوال آنها مطالعه و جستجو كن که گویا با آنها زندگي ميكني». بنابراين ما بیش از دانستن تاريخ نياز به فهم تاريخ داريم. به اين ميگويند تاريخ حضوري؛ یعنی انسان خود را در صحنه ببیند. جمله «کُلُّ یَومٍ عاشورا و کُلُّ أرضٍ کَربَلا؛ همهی روزها عاشورا و همهی زمینها کربلا است» نشان میدهد که تاريخ هميشه برقرار است و ما هميشه یا یاور جبهه حسينی یا یاور جبهه يزيدی هستيم. مواظب باشیم و ببینیم در كدام خط قرار داريم. گاهي اين خطوط خیلی به هم نزديك ميشوند. گاهي فاصله تو با حسينيشدن يك ساعت است. شبهنگام در جبهه يزيدي، اما صبح حسيني ميشوي؛ مثل حربن يزيد رياحي. برعکس آن نیز بوده است. بعد از ظهر عاشورا در کربلا هنگامی که تقريباً همهی یاران و اصحاب و حتی مردانِ اهل بیت شهيد شده بودند، شخصی خدمت امام حسین (سلام الله علیه) رفت و گفت: آقا يادتان هست در فلان منزل خدمت شما آمدم و گفتم فعلاً همراه شما هستم، اما چون همسر و فرزند دارم، به فكر آنها هستم و نگران همسر و دخترانم هستم. به شما گفتم اگر كار خيلي مشكل شد، من بروم. حضرت فرمود: بله برو. راه را براي او باز كرد. او تا ظهر عاشورا با حسین (علیه السلام) بود؛ اما بعدازظهر رفت تا همسر و فرزندش را نجات دهد. يكی هم مثل حر در لشکر يزيد است و يك لحظه تأمل ميكند، تصميم ميگيرد و درست تشخيص ميدهد. يكي در جبهه حسينبن علي (علیه السلام) است، اما بعدازظهر قرارش با امام را یادآور میشود كه من به فكر خانوادهام، الان چون قضیهی كشتهشدن است، اجازه دهيد بروم آنها را از بيسرپرستي نجات دهم! اين هنگامی است که صداي گريهی اهل بيت به گوش میرسید و از حرم صداي ناله بچههاي تشنه بلند شده بود.
چه ميشود كه انسان در موقعيتهاي فتنهانگيز و فتنهخيز اينگونه تصميم ميگيرد؟
شناخت جریان فتنه از طریق قصص قرآن
موقعيتهاي فتنهخيز قبل از اسلام نیز بوده است. به قرآن مراجعه كنيد، میبینید بعضی قصههاي آن، فتنهشناسي است. قرآن اصلاً نمیخواهد شما فقط تاريخ را بدانید، دنبال فهماندن تاريخ است. اين نكته بسیار مهمي است. ميگويد: تاريخ را بفهم! «فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ؛[2] پس اين داستان را [براى آنان] حكايت كن، شايد كه آنان بينديشند». در جای دیگر میفرماید: «لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِي الْأَلْبَابِ؛[3] بهراستى در سرگذشت آنان براى خردمندان عبرتى است». عبرت، از عبور ميآيد و به معنای گذر از سطح به عمق است. گذر از پوست كن تا مغز بيني. انسان عبرتآموز به مغز حادثه ميپردازد. به يك نمونه اشاره ميكنم تا ذهن شما فعال شود؛ زیرا اين آیات برای ما در جريانشناسي فتنه قابل تطبیق با وضعیت امروز است.
سرنوشت عبرتآموز بنیاسرائیل و سامری
بنياسرائيل تنها قومي هستند كه از ابتدا با پیامبرشان، حضرت موسي، همراهي كردند. قوم لوط، قوم شعيب، قوم صالح، قوم نوح و قوم حضرت ابراهيم، در وهلهی اول پیامبرانشان را خيلي اذيت كردند. اما بنياسرائيل تنها قومی هستند که با پيغمبرشان همراهي كردند. اما تا چه وقت؟ بنیاسرائیل حضرت موسي را کمک و همراهي كردند و فرعون را نابود كردند. كارشان بهقدری مهم بود كه قرآن يك مدال افتخار به آنها داد: «أنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ؛[4] من شما را بر جهانيان برترى دادم». این برتري به خاطر همراهي با موسيبن عمران بود.
وقتی به پيروزي رسيدند، جامعهی ديني تشكيل دادند. تنها قومي كه موفق به تشكيل جامعهی ديني شد، بنياسرائيل البته با کمک موسيبن عمران بودند. پيغمبر ديگری را در تاریخ به اين شكل نمیبینید، البته در یک دورانی حضرت يوسف اینچنین بوده، اما به اندازه حضرت موسی نبوده است. در سراسر قرآن، بيشتر داستان موسيبن عمران آمده، چون خيلي قابل برداشت است.
همینکه بنیاسرائیل پيروز شدند، نقزدنشان شروع شد. ايراد میگرفتند تا زمانی که هنگام امتحان فرا رسید و حضرت موسي به كوه طور رفت. سي روز با خداي خود وعده داشت و اين سي روز، چهل روز شد: «وَوَاعَدْنَا مُوسَى ثَلَاثِينَ لَيْلَةً وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِيقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِينَ لَيْلَةً؛[5] و با موسى سى شب وعده گذاشتيم و آن را با ده شب ديگر تمام كرديم تا آنكه وقت معيّن پروردگارش در چهل شب به سر آمد». اين ده روز موقعيت فتنه شد.
شخصی به نام سامری که عالم، عارف و از نزديكان حضرت موسي و مقبول بود، به فکر افتاد كه از اين فرصت استفاده كند تا بنیاسرائیل بيخدا نشوند. هنگامی که حضرت موسی به او گفت: «فَمَا خَطْبُكَ يَا سَامِرِيُّ؛[6] اى سامرى، منظور تو چه بود؟». این چه كاري بود كردي؟ چه چیزی در ذهنت بود؟ چه سودايي در سرت داشتي؟ سامری پاسخ داد: «كَذَلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي؛[7] نفس من برايم چنين فريبكارى كرد».
سامری به بنیاسرائیل گفت: طلاهايتان را بياوريد. مردم طلاهايشان را آوردند. طلاها را ذوب كرد و گوسالهای ساخت که از آن صدايي بیرون ميآمد: «عِجْلًا جَسَدًا لَهُ خُوَارٌ؛[8] پيكر گوسالهاى كه صدايى داشت». گوسالهاي كه از آن صدا ميآمد و صدايش خيلي دلبري ميكرد. صداي نكرهاي نبود كه مردم از آن فرار كنند. آنگاه سامري نگفت اين خدا را من درست كردم. گفت: «هَذَا إِلَهُكُمْ وَإِلَهُ مُوسَی؛[9] اين خداى شما و خداى موسى است». به حسب ظاهر نخواست توحید را کنار بزند. گفت خداي موسي است؛ يعني همان خدايي كه شما ميپرستيد، خداي حضرت موسي نیز هست. تزيين كرد و فريفت و عده زيادي جذب شدند. دور او طواف ميكردند.
اينكه ميگويم عارف بود، چون چشم باطنبين داشت و ميتوانست جاي پاي جبرئيل را ببيند؛ وگرنه اگر شخصی مثل قارون بود، اصلاً كسي دنبال او نميرفت. كسي دنبال هامان و فرعون نرفت؛ دنبال کسی رفتند كه ميتواند جاي پاي جبرئيل را ببيند. لذا وقتي حضرت از او سؤال ميكند چه كار كردي، ميگويد: «بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا؛[10] به چيزى كه [ديگران] به آن پى نبردند پى بردم و به قدر مشتى از رد پاى فرستاده [خدا جبرئيل] برداشتم و آن را در پيكر [گوساله] انداختم». يك مشت خاك از جاي پاي جبرئيل را كه متبرك است، گرفتم. در آن خاک، طلاهاي ذوبشده ریختم و اثر جاي پاي جبرئيل باعث شد كه اين صداي زيبا از آن بيرون بیاید. پيچيدگي قضيه را خوب ببینید. يك انسان عارف، عالم، نزديك به حضرت موسي که مردم او را قبول دارند، چنين كاري ميكند. سپس اعتراف میکند: «وَكَذَلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِ؛[11] نفس من برايم چنين فريبكارى كرد». نفسم گولم زد و كار بد مرا تزیین کرد.
آنگاه هارون هرچه فرياد زد اين خدا نيست، خداي موسي وجود ديگري است و آنچه شما ميپرستيد چیز ديگری است، بیفایده بود. سامری ذائقهی مردم را دستكاري كرد. حضرت موسي از راه رسيد. با خشم يقه هارون را گرفت. هارون گفت: «يَا ابْنَ أُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَلَا بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي؛[12] اى پسر مادرم، نه ريش مرا بگير و نه [موى] سرم را. من ترسيدم بگويى ميان بنىاسرائيل تفرقه انداختى و سخنم را مراعات نكردى».
اهمیت حفظ وحدت
وحدت اينقدر مهم است كه حضرت هارون كه پيغمبر بود، از چيزهاي مهمي ميگذرد تا تفرقه نيفتد. ما به برخي دوستان ميگوييم گيرم بر فرض محال حق با شما است و شما ميگوييد حق ما خورده شده است، به خاطر وحدت ملت و وحدت امت بگذريد. مگر حضرت اين كار را نكرد؟! به فرض، شما حق داريد. البته ما اين حق را براي شما قائل نيستيم، ولي گيرم كه اينطور باشد. عليبن ابيطالب (سلام الله علیه) مثل هارون بود. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) خطاب به ایشان فرمود: «أنتَ مِنّی بِمَنزلةِ هارونَ مِنْ مُوسی؛[13] تو نسبت به من بهمنزله هارون نسبت به موسی هستی». همين اتفاق براي او افتاد. دقت كنيد! اين قضايا قبل از اسلام نیز بوده است.
بررسی انواع نفاق در تاریخ اسلام
دو نوع نفاق وجود دارد: یکی نفاق دوره تنزيل و دیگری نفاق دوره تأويل. هم پيغمبر و هم اميرالمؤمنين (علیهما السلام) با منافقين رودررو بودند.
منافقين دورهی تنزيل قرآن مشخص بود چه كسانياند. افراد ترسویی که از جنگ ميهراسیدند و ميگفتند: «إِنَّ بُيُوتَنَا عَوْرَةٌ؛[14] خانههاى ما بىحفاظ است». ناموس ما در خطر است. اگر آنها را در مدینه رها کنیم و برويم، ممكن است کسی به آنان تعرض كند. آنگاه قرآن فرمود: «وَمَا هِيَ بِعَوْرَةٍ إِنْ يُرِيدُونَ إِلَّا فِرَارًا؛[15] و[لى خانههايشان] بىحفاظ نبود [آنان] جز گريز [از جهاد] چيزى نمىخواستند». این چنین نیست و دلشان براي خانواده نميسوزد، ميخواهند از جنگ فرار كنند. اينها يك گروه بودند.
گروه دیگر منافقيني به رهبري عبداللهابن اُبَي بودند. اينها منافقين دوره تنزيل بودند، با پيغمبر كنار نميآمدند؛ چون مشرك بودند. به مؤمنين ميگفتند ما با شما هستيم: «وَإِذَا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قَالُوا آمَنَّا؛[16] و چون با كسانى كه ايمان آوردهاند، برخورد كنند، مىگويند ايمان آورديم»؛ اما «وَإِذَا خَلَوْا إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِئُونَ؛[17] و چون با شيطانهاى خود خلوت كنند، مىگويند در حقيقت ما با شماييم، ما فقط [آنان را] ريشخند مىكنيم». قرآن هم به آنها پاسخ داد: «اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ؛[18] خدا [است كه] ريشخندشان مىكند و آنان را در طغيانشان فرو مىگذارد تا سرگردان شوند». یا آیه دیگر میفرماید: «وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ؛[19] و چون به آنان گفته شود در زمين فساد مكنيد، مىگويند ما خود اصلاحگريم».
مشكل پيغمبر خيلي پيچيده نبود. چون مردم عبداللهابن ابي را ميشناختند و ميدانستند كيست. از سران كفر در مدينه بوده است. جلسات پنهانياش را هم ميدانستند. زمان حضرت امام نیز همينطور بود. منافقين تقريباً براي آنهايي كه اهل دقت بودند، شناخته شده بودند. از سال 54 ميدانستند اينها كمونيست شدند، بيانيهی تغيير ايدئولوژيك داده بودند. مشخص بود وضعيتشان چگونه بوده است. زود خود را نشان دادند.
اما اميرالمؤمنين (علیه السلام) با امثال سيفالاسلام و طلحهالخير چه کند؟ مگر حسينبن علي (علیه السلام) با چه کسی درگير بود؟ با عبدالله عباسي كه پسر عموي خودش است. عبدالله، ایشان را نصيحت ميكند و ميگويد به صلاح تو نيست بروی کوفه! محمد حنفيه كه برادرش است به حسین ميگويد نرو. اينها خيرخواه شدهاند. میگویند الان وقتش نيست. يكي ميگويد به طائف برو! يكي ميگويد به يمن برو! يكي ميگويد كوتاه بيا! حضرت با همهی آنها صحبت ميكند، عبداللهبن عباس آدم خیلی خوبي بوده است، سلام بر او! محمد حنفيه بسیار شجاع بوده و پرچم را بهدست ميگرفته و به قلب لشکر ميزده است. قد رشيدي داشته و همه از او ميترسيدند. اما اين آدم نميتواند امام حسين (علیه السلام) را همراهي كند، ترديد دارد. در حقانيت حسين ترديد ندارد، در حقانيت حركت ترديد دارد. ميگويد الان وقتش نيست.
پس بدانیم که فتنه هميشگي است، بوده و هست و خواهد بود. وقتی مولاي همه ما بقيتاللهالاعظم (ارواحنا فداه) تشريف بياورند، باز هم اين فتنهها هست. بعضي از ما فكر ميكنيم حضرت كه بيايد، فردایش كار تمام است!
فتنههای هنگام ظهور
شخصی پيش امام باقر (علیه السلام) رفت و عرض كرد: يابن رسولالله! ميگويند وقتی امام دوازدهم تشريف بياورند بهشت ميشود، حتی به اندازه خون دماغ، خوني ريخته نميشود. حضرت گفت: «لا والله» شما نميتوانيد به حكومت جهاني حضرت مهدي برسيد، مگر اینکه عرق بريزيد و پاهايتان در خون فرو برود. در بعضی روایات آمده تا هفت سال جنگ است.
امتحانات مختلفی بهوجود میآید. اولاً ممکن است امام زمان روز جمعه ظهور نكند. يكي از موقعيتهاي امتحان مردم روز ظهور حضرت است. در زیارت حضرت در روز جمعه ميگوييم: «هَذَا يَوْمُ الْجُمُعَةِ وَ هُوَ يَوْمُكَ الْمُتَوَقَّعُ فِيهِ ظُهُورُكَ؛ امروز روز جمعه و روز تو است، روزي كه ظهورت در آن اميد ميرود». نميگوييم: «يومك المحتوم»، حتمي نيست امام زمان روز جمعه بيايد. از حضرت سؤال کردند چرا؟ فرمود: ممكن است به روز دیگری تغییر کند. برخی ميگويند: امام زمانی كه ما ميشناسیم، بايد روز جمعه بيايد. مگر دين تو روز جمعهاي است؟! بعضي اهل علم ميگويند: اين شخص، خود پسر پيغمبر است، اما چيزي كه او ميگويد آن نيست، چيز ديگري است. اين آن چيزي نیست كه ما ميفهميديم. گویا امام زمان باید خود را با اينها هماهنگ كند!
امام صادق (علیه السلام) فرمود: «إِنَّ قَائِمَنَا إِذَا قَامَ، اسْتَقْبَلَ مِنْ جَهْلِ النَّاسِ أَشَدَّ مِمَّا اسْتَقْبَلَهُ رَسُولُ اللَّهِ مِنْ جُهَّالِ الْجَاهِلِيَّةِ؛[20] هنگامی که قائم ما قیام کند، بیش از آنچه که پیامبر با جهل و نادانی جاهلیت روبرو شد، با جهل و نادانی مردم روبرو خواهد شد». سختيهايي كه مهدي فاطمه ميكشد، بهمراتب از زمان پيغمبر سختتر است. پيغمبري كه فرمود: «مَا أُوذِيَ نَبِيٌّ مِثْلَ مَا أُوذِيت؛[21] هيچ پیامبری مثل من اذیت نشد». امام زمان بهمراتب بیشتر از پيغمبر اكرم (صلی الله علیه و آله) اذیت میشود. راوی ميپرسد: چرا؟ همان نفاق تنزيل و نفاق تأويل است. حضرت ميگويد طرف مقابل پيغمبر معلوم بود: ابوسفيان، ابوجهل، بنیاميه و مشركين. منافقين هم بودند که تعدادشان كم بود. وقتی عبدالله ابي مُرد، حضرت فرمود در قبرستان مسلمانان دفنش نكنيد، نماز هم براي او نخوانيد؛ زیرا آيه نازل شد بر منافقان نماز نخوانيد. مشكل با مرگ او حل شد. اما امام زمان با چه کسی طرف است؟ با كساني كه «كُلُّهُمْ يَتَأَوَّلُ عَلَيْهِ كِتَابَ اللَّهِ يَحْتَجُّ عَلَيْهِ بِهِ» قرآن را طبق رأي خود تأويل ميكنند. ميگويند من از قرآن اين را ميفهمم. پس سختي ایشان بيشتر است.
ما گمان ميكنيم اگر امام زمان (عجّل الله تعالی فرجه) بيايد، دنيا بهشت ميشود؛ عدالت و امنيت برقرار میشود. او مظهر رحمت است. او در مورد مردم عادي رحمت خود را منتشر ميكند. واقعاً همين است. اما به اين راحتي كه ما فكر ميكنيم نيست. چون امام زمان با معجزه كاري پيش نميبرد؛ وگرنه لشکركشي نميكرد تا يك ميليون نفر از ايران بروند. در منطق هدايت، معجزه آخرین كار است؛ نه اولین کار.
مفهومشناسیِ فتنه
به موقعيتهاي فتنه اشاره كردم. اما فتنه در لغت چه معنايي دارد؟ فتنه در لغت از «فتن» به معناي داخلكردن طلا در آتش است. سنگ طلا را ميگذارند ذوب شود؛ زیرا هرچه بيشتر آتش ببيند، عيارش بالاتر میرود. آنچه عيار طلا را بالا ميبرد، در كوره قرار دادن است. عرب به آن، «فَتْن» يعني داخل كردن طلا در آتش میگوید؛ چون ناخالصي طلا را كمكم از بين ميبرد. «فتنت النار بالذهب؛ طلا را با آتش خالص كردند». بنابراین از فتنه معناي حرارت، سختي و دشواري، سوختن و سوزندان بهدست ميآيد. اما سوزاندن و سختي ابتداي آن است. اينكه سوزاندن و سختي به چه منتهی ميشود، به برخورد و رفتار ما بستگي دارد. گاهی ميسوزاند و نابود ميكند، گاهی ميسوزاند و عيار را بالا ميبرد. هر دو سوزاندن است؛ يك سوزاندن، خانه را آتش ميزند، يك سوزاندن دين را ميسوزاند. يك سوزاندن دين انسان را ارتقا ميدهد.
در فتنه جنگ احزاب عدهاي فرار ميكردند و میگفتند ما گفتيم كار خراب ميشود. اين چه كاري بود؟! شروع به تمسخر سلمان كردند. تو گفتي خندق بكن. يكي گفت اگر خندق بکنیم به ما ميگويند شما آدمهاي ترسويي هستيد. برويم بيرون بجنگيم. هركسي چيزي ميگفت. وقتی گفتند دههزار نفر از مكه و قبايل اطراف آن جمع شده و میآیند، عدهاي خود را باختند.
اما واکنش مؤمنان، به گونهی دیگری بود. قرآن میفرماید: «الَّذِينَ قَالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزَادَهُمْ إِيمَانًا؛[22] كسانى كه [برخى از] مردم به ايشان گفتند: مردمان براى [جنگ با] شما گرد آمدهاند، پس، از آنان بترسيد. و[لى اين سخن] بر ايمانشان افزود». به جای آنکه بترسند، بر ایمانشان افزوده شد. ما به اين ميگوييم شرايط متعاكس. در فتنهای كه دين بعضی سوخت، ايمان آنان تقويت شد.
اهمیت چگونگیِ برخورد ما در فتنهها
آخرالزمان فتنهها بزرگ است و شرايطش، شرايط متعاكس است. يعني مشکل از جایی بهوجود میآید که اصلاً تصور نمیشود. قرآن نیز ميگويد: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هر كس از شما از دين خود برگردد» اين شرط فتنه است. «فَسَوْفَ يَأتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ؛[23] بهزودى خدا گروهى [ديگر] را مىآورد كه آنان را دوست مىدارد و آنان [نيز] او را دوست دارند». در شرايطي كه همه ميگويند كار تمام شد، خدا ميگويد در همين شرايط از دل اين تاريكي، نور ميآورم.
در نااميدي بسي اميد است پايان شب سيه سپيد است
لحظهاي كه شما فكر ميكنيد همهچيز تمام شده، خدا كار خود را ميكند.
فتنه بستگي به نوع برخورد ما دارد. شروعش سوزنده و سخت و تلخ است؛ اما ميتوانيم از اين سوختن براي خالص شدن بهره ببریم. ميتوانيم اين سختيها را به آسايش و تلخيها را به شيريني تبدیل سازيم. این واژه شصت بار در قرآن به كار رفته است؛ سي بار به نام فتنه و بقيه به صورت فعل. واژههاي مترادف نیز دارد، مانند «اختبار» به معنای خبرگيري، «امتحان»، «ابتلاء»، «بلاء» و مانند آن. گاهی تقريباً مترادف با فتنه هستند، همانطور که فتنه در برخی موارد به معنای امتحان كردن است. قرآن ميگويد: «أنَّمَا أمْوَالُكُمْ وَأوْلَادُكُمْ فِتْنَةٌ؛[24] اموال و فرزندان شما [وسيله] آزمايش [شما] هستند». مال و فرزندانتان فتنهاند؛ يعني شما با اينها آزمايش ميشويد. در بعضی موارد انسان از همهچيز ميگذرد، اما از فرزندش نميگذرد، نميتواند بگذرد. خدا به اين وسیله انسان را امتحان ميكند. حضرت نوح پيغمبر دید پسرش دارد غرق ميشود، گفت: خدايا پسرم! حضرت حق به او گفت: نه اين فرزند تو نيست، «إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِحٍ؛[25] او عملى ناشايسته است». نميگويد «إنه عامل»، میگوید: «عمل غيرصالح». كسي كه از حق خارج شد، خودش كار غيرصالح ميشود. اين فرد، خودِ بدي است. کسی كه خوب بشود، خودِ خوبي است.
اين معناي لغوي «فتنه» است. فتنه، هم از خدا و هم از بنده خدا سر میزند. «أحَسِبَ النَّاسُ أنْ يُتْرَكُوا أنْ يَقُولُوا أمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ؛[26] آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم، رها مىشوند و مورد آزمايش قرار نمىگيرند؟». مردم خیال ميكنند بگويند ما مؤمنیم، همهچیز تمام میشود. در حالی که اینچنین نیست و آنان را امتحان ميكنيم. فتنهای كه از خدا سر میزند، از سرِ حكمت است. فتنهای كه از بنده سر بزند، از سرِ معصيت است.
فتنهها، سختترین آزمایشها
فتنه شديدترين نوع امتحان است. وقتی میخواهند از سختی و تلخی یک امتحان نام ببرند، میگویند فتنه. رساترين تعبيري كه قرآن از «امتحان» و «ابتلاء» به كار برده، كلمه فتنه است. چون «بلاء» چند نوع است: «وَنَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَالْخَيْرِ فِتْنَةً؛[27] شما را از راه آزمايش به بد و نيك خواهيم آزمود». در قرآن بلاي مبين آمده است: «بَلَاءٌ مُبِينٌ؛[28] آزمايشى آشكار». همچنین بلاي حسن آمده که بلاي خوب است. اما فتنه به معناي مصطلح آن كه اکنون ما ميشناسيم، چيز بدي است و معمولاً در حوزه شرور اتفاق ميافتد.
معانیِ مختلفِ فتنه
اگر فتنه در مورد چيزهاي محسوس عيني به كار رود، به معناي سوزاندن در آتش است؛ مانند طلا و نقره.
چنانچه در موارد معنوي به كار رود، گوياي برانگيختن تمايلات و سوزش درون و امثال آن است. گاهی فتنهها، معنوي است، مثل محبتها و دلبستگيها؛ جایی که خدا معمولاً آدمها را امتحان ميكند. البته در فرهنگ روايات و قرآن، فتنه به معناي گناه، عذاب و آزار آمده است.
آثار فتنه
آنچه از واژه فتنه ميفهميم، اين دو نكته است:
- تلخي، سختي، دشواري؛
- نوعي اختلال و اضطراب؛ چون شرايط قبلي به هم ميخورد. شرايط قبلي منظم بوده و اکنون جامعه دچار آشوب ميشود. آن نظم قبلي دچار اختلال ميشود. به دنبال اختلال، اضطراب به وجود ميآيد. شرايط فتنهانگيز يعني شرايطي كه در آن اختلال و اضطراب توأم است، تلخي و سختي باهم است.
تبدیل تهدید به فرصت در سایه صبر و تقوا
همانطور که گفتیم، بستگي دارد ما با فتنه چگونه برخورد كنيم. بعضي افراد از اين تلخيها و تهديدها فرصت ميسازند. اگر بيعرضه باشيم، از فرصتها تهديد ميسازيم و چيزهاي خوب را به فتنه تبديل ميكنيم. اما بعضی افراد مانند حضرت يوسف هستند. ایشان در فتنه قرار گرفت و هنر او اين بود كه از دل تهديدها فرصت ساخت. به او حسادت كردند و او را در چاه انداختند. يوسف چون دل به خدا داد، خداوند، چاه را براي او مايه عزت کرد. او را به بازار بردهفروشها بردند. مردم با دلسوزي به او نگاه ميکردند. از چاه به بازار بردهفروشها میرود و از بازار بردهفروشها به خانه عزيز مصر و از آنجا به زندان. هشت سال زندان به ده سال تبدیل میشود. سرانجام یوسف، عزيز مصر میشود. در تمام اين شرايط، يوسف فتنهها را به فرصت تبديل كرد. زندان را دانشگاه کرد. جان كلام در سوره يوسف، اين جمله است: «إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَيَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ؛[29] بىگمان هر كه تقوا و صبر پيشه كند، خدا پاداش نيكوكاران را تباه نمىكند». اگر تقوا داشته باشيد، خدا قوه تشخيص و تميز به شما ميدهد: «إِنْ تَتَّقُوا اللّهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَانًا؛[30] اى كسانى كه ايمان آوردهايد، اگر از خدا پروا داريد، براى شما [نيروى] تشخيص [حق از باطل] قرار مىدهد». در موقعيت فتنه انسان ميخواهد گناه كند، اما اگر دو چیز باشد، مشکل حل میشود؛ تقوا و صبر. در برخوردهاي اجتماعي، در موقعيتهاي مديريتي، در برخورد با خانواده، در تمام شرایط، تقوا و صبر مشکل را حل میکند.
فرق احساس با عاطفه
تعريفي كه از فتنه ارائه میدهم، تعريف مرحوم علامه جعفري (رضوان الله تعالي عليه) است. ايشان ميفرمايند: فعاليتها و هيجانات آشوبگرانه، دو كلمه كليدي دارد: يكی فعاليت و دیگری هيجان. در فتنه معمولاً هيجان و احساس زياد است و اين خوب نيست. انسان مؤمن و شيعه، عاطفي است؛ اما احساساتي نيست. در عزاداري امام حسين (علیه السلام) نیز همينطور است؛ عاطفهی انسان عروج پيدا ميكند. چون ريشه عاطفه عقل و ريشه احساسات وهم است، هركس معرفتش بيشتر باشد، عواطفش به امام حسین (علیه السلام) بیشتر است؛ مانند امام زمان که برای ایشان خون گريه ميكند.
هرکس توهمش بيشتر باشد، احساساتش بيشتر است. ريشه هيجانات زودگذر در توهم است. انسانها نوعاً در توهم هستند. فعاليتها و هيجانات آشوبگرانه درباره حوادث و واقعياتي است كه ابعادی مركّب از حق و باطل دارند. چون حق محض را همه ميفهمند، باطل محض را نیز همه ميفهمند. شكي در آن نيست، وقتی ببینیم كسی رباخوار است، به او نزدیک نمیشویم. کسانی که زحمتكش، كشاورز، تلاشگرند، نان آنان را ميخوریم. اما مشكل ما از شبهات شروع ميشود؛ جايي كه نميدانیم سفرهي حلال است يا حرام. چون ما انسانهای بدي نيستيم، اگر حق را خوب بفهميم، به آن عمل ميكنيم و چنانچه باطل را بشناسيم، از آن كناره ميگيريم. فطرتاً شيعه و مسلمان و مؤمنيم. ولی در شرایطی خوب تشخيص نميدهيم، که اين ندیدن برای ما مشكل ايجاد ميكند و شبهات در همين موارد اتفاق ميافتد.
مرحوم محمد معين، فتنه را آشوب معنا کرده است.
روش بیبیسی در ایجاد فتنه
راهبُرد اصلي بيبيسي اين است: دروغهاي بزرگ را با حرفهاي راست كوچك بپوشان. اين سياست اصلي آنها است. در سال 1311 بين انگليسيها و آمريكاييها دعوایی شد. انگليس در ايران بود. بوي نفت در مسجدسلیمان به مشام آمريكاييها رسيد و گفتند ما هم هستيم. آمریکا كارشناسهايش را آورد كه آنها هم كنار چاه نفت باشند. انگليس به او میدان نميداد. آن زمان هنوز قدرت داشت، بعداً ضعيف شد. به آمريكا پيغام داد پايت را از اينجا كنار بکش! اينجا برای من است. آمريكاييها گوش نكردند. پيغام داد و گفت بلايي سرتان ميآورم که آن سرش ناپيدا است. آمریکا بازهم گوش نكرد.
در يكي از مناطق تهران سقاخانهاي قديمي بود كه پر از نشانههای آیينهاي سنتي بود. خارجيها به دیدن آثار باستاني علاقه دارند؛ چه ميراث مادّي، چه ميراث معنوي. سفارت انگلیس با چند واسطه به نماينده آمريكا در ايران پیغام داد ـ چون خودش مستقیماً وارد عمل نمیشود ـ در فلان محله تهران سقاخانهاي هست. میخواهیم مجموعهاي از ميراث معنوي ايرانيها را در عزاداري به شما نشان بدهيم. نماینده آمریکا گفت خيلي خوب است که برويم. روزی را برای دیدار تعیین کردند. در اين فاصله انگليس دو كار كرد. پيغام داد اي مردم! در اين سقاخانه دو كور شفا گرفتند. بعد از اين قضيه آنجا شلوغ شد. يك هفته بعد گفتند عناصر ناشناسي كه معلوم نيست از كجا آمدهاند، دو نفر را در آنجا کشتند. هفته اول دو نفر شفا پيدا كردند و هفته دوم دو نفر كشته شدند. مردم براي آنها گريه كردند و تأسف خوردند. نمايندهی بيتجربهی آمريكا برای بازدید آمد. يكي گفت: قاتل خود اين است. مردم بر سرش ريختند و او را به قصد کُشت زدند. بعضي ميگويند كشته شد. سفارت انگلستان به آمريكا پیغام داد: پايت را كنار نكشي، پدرت را درميآورم!
نكتهی مهم اينكه هيچكس آن روز نپرسيد آن دو نفري كه شفا پيدا كردند، كجایند؟ آن دو نفري كه كشته شدند، كجا تشييع شدند و چه کسانی بودند؟
به اين ميگوييم شرايط فتنه؛ ابعادی مركّب از حق و باطل را ارائه ميكنند؛ وگرنه اگر در جنگ جمل یا نهروان عرقخوري ميكردند، همان شب تكليف همه را مشخص ميكردند. اما چون صداي قرآن ميآمد، پايشان ميلغزيد. اين را سيدبن طاووس در لهوف ميگويد. ميگويد: عصر دهم محرّم همهچيز تمام شده بود، آنگاه كه دشمن حضرت اباعبدالله را محاصره كرده بود، يكي سنگ ميزد، يكي شمشير ميزد، يكي نيزه ميزد، از قول امام سجاد (علیه السلام) نقل ميكنند که فرمود: ميدانيد اينها حسين را براي چه ميكشتند؟ «وَ كُلٌّ یَتَقَرَّبُ اِلَی اللهِ بِدَمِهِ».[31] تير را در چله كمان ميگذاشت و ميگفت قربه الي الله حسين را ميكشم. اينگونه فكر ميكردند. براي اين کار بعضي دعوا ميكردند. یکی ميگفت من كشتم، دیگری ميگفت من كشتم. در کوفه كار به جايي رسيد که يكي ميگفت من سرش را جدا كردم. آن محله افتخار ميكرد به اين شخصی كه سر حسين را جدا كرده است. ابوالفرج اصفهانی كتابي به نام «الغارات» دارد که خيلي خواندني است، البته مزخرفات هم زياد دارد. ولي بعضي مطالب آن خيلي خوب است. در آنجا ميگويد بعضي كه ديدند عقب افتادند، كمربندهاي آن زمان، بندهاي شلوار بود که عربها به آن «سروال» میگفتند، اينها را بر در خانهشان آویزان میکردند كه بدانيد ما بندهاي لباس شهداي كربلا را هم غارت كرديم. آن محل به محله «سرواليه» معروف شد. افتخار ميكردند كه ما در غارت خيمه اباعبدالله حسين (سلام الله علیه) پیشگام بودیم. فكر ميكردند كار خوبي ميكنند.
هيجان و فعاليت هنگامی جنبه فتنه بودن پيدا ميكند كه با هدفگيريِ ايجاد آشوب باشد. وگرنه اگر براي هدايت كار كنيد، جهاد است. هيجان و فعاليت، در راه خدا جهاد و در مقابل خدا فتنه و آشوب نام میگیرد. پس آن جنبه مثبت و اين جنبه منفي است. چرا شرایط فتنه سخت ميشود؟ به خاطر اينكه فعاليتها و هیجانات زياد میشود. امروز يك خبر و فردا خبری دیگر است. اين خبرها را پیوسته با احساسات مختلف تزريق ميكنند. مثلاً اگر الان ساعت يكوده دقيقه یک شخص تير ميخورد، ده دقيقه بعد بيبيسي آن را پخش ميكند. هیچکس از خود نمیپرسد چگونه اين اتفاق ميافتد؟ همه ميگويند واي كشتند. این اتفاق از سه نقطه فيلمبرداري شده است. دقيق مشخص است خوب فيلمبرداري شده و با موبايل نیست. دوربين گذاشتند و بعد مسير ايشان را از صحنه تظاهرات رصد كردند تا وقتی که به يك نقطه خلوت آمد. آنجا كار انجام شد. آنوقت ایشان مصاحبه ميكند و ميگويد ما آن بسيجي كه اين شخص را كُشت، کتک زديم و كارت بسيجش را از او گرفتيم. عجب آدمهاي شجاعي هستيد، اصلاً آن بسيجي را چگونه در آن آشوب تشخيص داديد؟ بسيجي مسلح است که يك نفر را كشته، پس معلوم است شما هم كاري كرديد. چريكهاي آزمودهشده داشتيد كه آن بسيجي مسلحي را كه ممكن بود شما را هم بزند، خلع سلاح كرديد و كارت بسيجش را از جيبش درآورديد.
پس فتنه در لغت اینگونه تعريف میشود: فعاليتها و هيجانات آشوبگرانهاي كه مركّب از ابعاد حق و باطل باشد، به طوری که نتوانیم خير و شر و حق و باطل را درست تشخيص دهيم.
[1]. سید ابن طاووس، اللهوف على قتلى الطفوف، ترجمه فهرى، ص133.
[2]. اعراف: 176.
[3]. یوسف: 111.
[4]. بقره: 47.
[5]. اعراف: 142.
[6]. طه: 95.
[7]. همان: 96.
[8]. همان: 88.
[9]. همان.
[10]. همان: 96.
[11]. همان.
[12]. همان: 94.
[13]. مسلم بن حجاج نیشابوری، صحیح مسلم، ج۷، ص۱۱۹، باب من فضائل علی بن ابیطالب.
[14]. احزاب: 13.
[15]. همان.
[16]. بقره: 14.
[17]. همان.
[18]. همان: 15.
[19]. همان: 11.
[20]. نعمانی، الغیبه، ص296.
[21]. ابن شهرآشوب، مناقب، ج3، ص247.
[22]. آل عمران: 173.
[23]. مائده: 54.
[24]. انفال: 28.
[25]. هود: 46.
[26]. عنکبوت: 2.
[27]. انبیاء: 35.
[28]. دخان: 33.
[29]. يوسف: 90.
[30]. انفال: 29.
[31]. شیخ صدوق، امالی، ص374.